شاید بیست سال پیش یکنفر مینشست روبریمان و برایمان از این روزا میگفت
فقط و فقط میخندیدن و از کنارش رد میشدند
درسالی که گذشت
حال هیچکداممانخوب نبود
سال که تحویل شد
سیل خانه هایمان را برد
همین که میامدیم از نو بسازیم
زلزله میفتاد به جانمان
همین که می امدیم از نو بسازیم
اتش میگرفتیم
همین که می امدیم از نو بسازیم
جیبمان را میزدند
همین که می امدیم از نو بسازیم
هوای نفس کشیدن نداشتیم
همین که می امدیم از نو بسازیم
دنیای مجازیمان قطع میشد.فیلترمان میکردند
همین که می امدیم از نو بسازیم
خطایی میکردند.انسانی
همین که می امدیم از نو بسازیم
سفره ای نبود که داخلش نان بگذاریم
گفتیم زمستان میرود
غنچه ها گل میکنند
عید نزدیک است
آمده ایم با ته مانده جانمان از نو بسازیم
گفتند:آغوش ممنوع!
بوسه ممنوع!
لمس دستها ممنوع!
وحالا شرمنده شده ایم...
شرمنده آدمهای دوست داشتنی زندگیمان...
که قبل تر ها در آغوششان بودیم و قدر ندانستیم...
فقط میدانم سالها بعد
اگر باشیم
اگر بتوانیم از نو بسازیم
برای فرزندانمان بجای*قصه*
باید فقط از غصه بگوییم و بس
لطفا به ما زمان بدهید
تا برای یک بار هم شده
بتوانیم حداقل
دلهای شکسته ایمان را از نو بسازیم🥀
ما که خودمان را پنهان میکنیم
در تابستان در چمدان های نقره ای...
درسفرهای به سمت شمال
در عکس های دسته جمعی
درباران...
در شادی مرطوب دریای رامسر...
رنج چگونه آدرس هایمان را پیدا میکند؟؟