امروز عموی شوهرم فوت شد مایه سر برای عرض تسلیت رفتیم اونجا دختراش این قدر خودشونو زده بودن که براشون ارام بخش زده بودن پسرش چه جور گریه می کرد چن ماه سرطان داشت مثل پروانه دورش می چرخیدن خدا رحمتش کنه ادم با محبتی بود شب که اومدم دلم گرفت یه پدر بی محبت که به زور شوهرم داد منت تو سرمون میذاشت که داریم دیپلم میگیریم در خونش همیشه بستس تو یه خیابونیم ولی تو این سه سال اخیر یه شامو ونهارم نرفتیم حتی شب نشینی وقتی قلبشو فنر زد اصلا واسم مهم نبود مرگشم واسم مهم نیست چون اون خیلی وقته روحمو کشته..........