زندگی کچل شد
تا خط قرمزهایش را به من یاد بدهد...
یک روز در 25 سالگی محکم زد پس کله ام...
روز بعدش مثلا برای توجیه کارش
قد مثنوی هفتاد من برایم صغری و کبری چید...
مجاب که نشدم هیچ!
تا یک مدت سیر تا پیاز ننه من غریبم بازی را هم جلوی چشمم درآورد...
فهمیدم زندگی یعنی چشم در برابر چشم...
فهمیدم اگر برایش دهن کجی کنم
بی چون و چرا نمی گذارد یک آب خوش
از گلوی گوشت و پوست و استخوانم پایین برود...
دلم به حالش میسوخت!
حتما یک جایی ناخواسته هم که شده
جانش را به لبش رسانده بودم که
این همه مدت
اره بده و تیشه بگیر راه انداخته بود...
وگرنه زندگی را چه به این حرف ها...
بعدها فهمیدم
یک روز که شال و کلاه کرده بود
و بغل دستم نشسته بود ندیده بودمش...
و
ندیدن زندگی یعنی عبور از
تمام خط قرمزها...
#فرشته