سلام دوستان عزیزم
من خانمی هستم که 6ساله ازدواج کردم. دلم الان کمی گرفته توی شهر غریب هیچ کسو ندارم باهاش حرف بزنم... حرفهایی که میخوام بزنم به این اذان قسم یک کلمه اش غلط ودروغ نیست پس لطفا نیایید بگید وای چه مغرور چه از خود راضی فلان
بالاخره آدمها باهم فرق دارن اینو باید بپذیریم....
من متولد تبریزم مدرک دکترای دانشگاه تهران دارم روزانه خوندم رتبه دورقمی کنکور دکترا بودم سه تا زبان بلدم حرف بزنم تافل دارم استاد بودم سه سال و الانم شغل مهمی دارم.... بگذریم تعریف از خود کردم واقعیت اینه سالها قبل توی دانشگاه با شوهرم آشنا شدم شهر غریب ازدواج کردم از خانواده ام دور افتادم خدا وکیلی هزار نوع هنر و آشپزی بلدم نصف فامیل های پدری من کانادا هستند... متاسفانه عروس خانواده ی سطح پایینی شدم سطح پایین یعنی اینکه از لحاظ فرهنگ و تمدن و مراسمات و لباس پوشیدن و حرف زدن و تیکه انداختن وگرنه خداوکیلی مومن هستند با حیا هستند خانواده دار هستند اما باب ما نبودند... زمانی که ازدواج کردم اینا منو پاگشا کردند کادوی خوبی هم دادن انصافا.... اما مساله اینجا بود فامیل من که اومدن دیدم جاری های من که ده سال قبل ازدواج کرده بودند چادر خونگی به کمر بسته پای بدون جوراب ملاقه به دست حتی یه ادکلن نزده بودند اومدن استقبال میهمانها.... من اصلا شوک شدم قبل از اون اینا رو ندیده بودم فقط پسرو دیده بودم.... لباس هاشون خیلی افتضاح فللن.... من خودم اهل آرایش حرفه ای و لباس های شیک و تیپ زدن اینا هستم هی برای شوهرم تولد گرفتم را به راه مهمونی دادم اینا اومدن منو جهازمو لباس هامو آرایش وفلانمو دیدن از این رو به اون رو شدن خدا وکیلی خدا شاهده اون آدمها الان هاشور ابرو کاشت ناخن مش و لایت مو همه چی شون به راهه فقط سطح سواد شون زیر دیپلم هست و متاسفانه اصلا خونه ما میان جلوی بچه ها شونو نمیگیرن تمام وسایل منو دست میزنن خراب میکنن چای روی فرش میریزن هیچ تکون نمیدن خودشونو... اینا وصف جاری های منه.... الان رفتن بالای شهر اجاره نشستند یک لحظه بدون لباس ست و بدون آرایش نمیبینی اینا رو.... راستش من هروقت با اینا یه جا باشم همیشه چشم میخورم بخدا اگه من از روی غرض بگم خدا شاهده همیشه یه مریضی بعدش میگیرم.... نمیدونم چرا نمیدونم چکار میکنن مادرشوهرم میگه جاری بزرگه ام توی کار دعا و جادو هست حرفه ای.... بچه ها من آنقدر رقابت از اینا دیدم بخدا سالی یه بار نمیرم خونه اشون اصلا دلسوز و صمیمی نیستند هیچ هنری ندارن بخدا هیچ بلد نیستند یه مرغ بپزن طعم دار کنن منم اشپزیم بد نیست اما خیلی حرفهای تر از اونا هستم بچه ها دلم خیلی گرفته چرا همسطح خودم نیستند چرا حرف همو نمی فهمیم چرا هر وقت منو میبینن فوری از قیمت طلاهام و مانتو و کیفم و هاشورم میپرسن چرا یکبار نمی پرسن فلانی این کوبلن رو چطور دوختی این گلدوزی چطور کردی؟ اینا همون ادمای روز اولن که با دیدن من توی این چندسال شدن سلبریتی.... بچه ها خیلی دلم گرفته چکار کنم تو دید نباشم تو چشم نباشم نمیدونم خیلی چشمم میزنن همش مریضم الان از دکتر متخصص سینه اومدم... 😔