خیلی تنهام قلبم تو سینه سنگینی میکنه توی زندگی مشترک زندونی ام ولی نمیتوانم از بچه هام دل بکنم برم مامانمو وقتی نوجوان بودم از دست دادم و چند سال بعد بابام بعد ازدواجش کلا با همه ی بچه هاش سرد شد عین ی غریبه یا مهمان چند ماهی یه بار واسه چند ساعت میرم میبینمش و میام داداش ها یا عین چی چسبیدن به زنشون یا فراموشت کردن ولی یکی از داداشام خوبه هم خودش هم زنش چند وقت پیش هم آجیم باهام شوخی کرد من به دل گرفتم و ناراحت شدم ولی اون تا الان دیگه سراغمو نگرفت من دلم به آجیم خوش بود ولی الان تنهای تنها شدم دلم یه روز خوش میخواد یه زندگی با یه خونه ی پدری با وجود مادر و جمع شدن خواهر برادرا دلم مرگ میخواد