امشب خیلی شب بدی بود.شوهرم ساعت 7ازسرکار اومده سرجمع1ساعتم تو خونه نمونده همش خونه ی مامانش بوده ساعت 10/5هم منوبرد توکوچه یه دور زدیم ساعت 11نشده بود برگشتیم. بعدم مامانشو برده دکتر هنوز نیومده خونه منم حامله ام انقدر گریه کردم جون ندارم بخاطر اینکه یه جعبه شیرینی بخره اعصابموخورد کرد دعوا کردیم آرزوی مرگ خودمو کردم حالا نمیدونم وقتی اومد چجوری برخورد کنم باهاش