به شوهرم گفتم بریم یه کیک وهدیه بگیریم ببریم واسه مامانم گفت باشه ساعت 8بودگفت تو حاضر شومنم برم خونه ی مامانم بیام رفت تا ساعت8 و40دقیقه اومد که همه ی مغازه ها بسته شدن ماهم چون بابرادرشوهرام شریک هستیم 4تا ماشین داریم که دوتاش نبود اون یکی هاهم هردوشون سوار شدیم خراب بود.انقدر حوصلم سر رفت اومدم خونه کلی گریه کردم باز شوهرم رفت خونه مامانش 😭😭 به خودمم اصلا تبریک نگفته