اونوقتا از سر نادونی بود یا هر چی!
خودمم نمیدونم!
مدرسه که میرفتم
اینقدی که کف جفت دستام سؤالای مهم رو یادداشت میکردم تو دفترام اثری از نوشته نبود...
دفترا واسم شده بودن یه چیزی تو مایه های زاپاس...
نه اینکه بهشون اهمیت ندم ها!
نه!
اما انگار که چشام ترسیده باشه
یه جورایی اون نوشتن به سبک بقیه دلمو زده بود...
دیگه دستام یه جورایی واسم شده بود دلخوشکنک...
جالب اینجاست تا به اینجای کار هم حتی کسی مقابلم جبهه نمیگرفت که کارت فلانه یا بهمان...
گاهی رنگ میخزید زیر ناخنام و اندازه ی یه بند انگشت تا مدت ها کبود میشد...
صابونای رخت شویی هم که قربونشون برم انگار زورشون به اون لک ها نمیرسید...
اصل ماجرا اینجا بود که چون میدونستم قراره پاک بشن بدون استثنا هر روز یه دل سیر میخوندمشون...
عوضش فسفری که مغزم تا به اونجای کار میسوزوند قشنگ جواب میداد...
تقریبا به این کار عادت کرده بودم تا پایان هر ثلث...
روز امتحان که میشد جواب تمام سؤالا عین فیلم از جلوی چشام رد میشد...
الان می بینم که کارم حداقل یه حرکت عاقلانه بود...
شاید اگه اونا رو تو دفتر ردیف میکردم...
و اون حس مالکیت ریشه میکرد تو ضمیره ناخودآگاهم...
ممکن بود همینا هولم میداد تا شب امتحان...
مثل کسی که دوسش داری و فکر میکنی همیشه دم دستته
و اینکه حس میکنی خیلی به کارت نمیاد اگه هر روز بخوای بهش بگی دوسش داری...
بعدش هم که همین دوست داشتنای بعد از سکوت سالی به دوازده ماه یهو میشه یه فلات از اراجیف که اگه طرف شانس بیاره و ذوق مرگ نشه حتما رو دل میکنه...
قصه اینجاست این دوست داشتنارو آب باریکه کنید و بذارید بمونه...
مثل نفسی هرچند ضعیف که هر لحظه میاد و میره...
#فرشته