از دیشب تا حالا که رفتیم خاستگاری فقط داریم اشک میریزیم... اصلا در حد داداشم و خانواده ما نبودن... اصلا آداب مهمونداری صفر... حتی براشون مهم نبود داره برا دخترشون خاستگار میاد داداشاش حضور پیدا کنن... مامان و باباشم مریض بودن یکیشون بیمارستان بستری بود یکیشون تو اتاق...حتی نگفتن بندازین یه روز دیگه خاستگاریرو... فقط یه داداشش بود.. درصورتی که ما همه احترام گذاشتیم و رفتیم.. همون موقع هم جواب مثبت دادن... و از همه بدتر فهمیدیم که همشون مریضی دارن.. خود دختره هم افسرده و مریضه. انگار داداشمو جادو کردن... تو رو خدا دعا کنید سر عقل بیاد داداشم😞😞
میخوادش، خودش بره باقی مراسماتو انجام بده و خرج کنه. شما نرید . همین
کارشان تفکیک است : زن را از مرد، عقل را از بدن، انسانیت را از جامعه...//////////////////////// آلبر کامو / یادداشت ها: با مرگش شادی وصف ناپذیری شروع میشد اما عذاب همین است:«آنها بموقع نمی میرند.». //// پایان زندگی او، یک روز پربرکت است...