2777
2789
عنوان

زندگی...

38 بازدید | 2 پست

از بچگیام یه عادت داشتم که

وامیستادم بالاسر تنگ ماهی مثل کسایی که اصول دین میپرسیدن


وامیستادم و

دید میزدم


ببینم کی میخواد چشاشو ببنده...


خسته ی خواب که میشدم مثل کسایی که بخوان یه کلاه شرعی بذارن سر قضیه...


میگفتم لابد امشب خوابش نمیگیره...


فرداش سمج تر از شب قبل باز می دیدم که دومرتبه نشد...

نشد اون چیزی که بود...


نشد اون چیزی که من میخواستم...



یه شب تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم و نشستم و صاف صاف زل زدم تو جفت مردمک چشماش...


دیگه کم کم داشت یه وجب و نیم "شک" قمطره می بست رو سر و کول فکرام...

که مگه میشه!!!


صبرم که لبریز شد 

مثل طلبکارا تق تق زدم تو شیشه...

بیچاره پولکاش سیخ شد به تنش و قد یه متر پرید هوا...

بعدشم که جا به جا سکته کرد و ولو شد رو آب...


بعدها فهمیدم ماهی ها چیزی به اسم پلک ندارن که بخوان ببندنش...

فقط خسته میشن 

خسته هم که بشن دیگه حرکت نمیکنن...

فقط زل میزنن به یه نقطه...


یه چیزی مثل فکر کردن ما آدم بزرگ ها...


کاری که من کردم یه چیزی بود تو مایه های زورکی چیزی رو خواستن...

و خفه کردن آینده ای که میتونه باشه 

و

چه بسا ما با درشت خواستنامون نمیخوایم

یا حداقل نمیذاریم...


ماهی یا آدمش فرقی نداره...


تو زندگی یه وقتایی هست که شوخی ورنمیداره...


یه وقتایی که باید کلاه عقل رو کشید رو سر 

و 

جایی واسه نشدن گذاشت...


#فرشته

فرشته ساداتم /     تا خدا هست و خدایی میکند / مجتبی مشکل گشایی میکند   

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108