2777
2789
عنوان

چالش مجردین برای ازدواج

| مشاهده متن کامل بحث + 31448 بازدید | 1019 پست

#چالش_مجردین

روز نوزدهم

امروز چالش رو میخوام خاص ترش کنم😁

مادرشوهرتون مهمون دارن و شما هم دعوتین شما چه کارهایی برای این مهمونی انجام میدین

سیاست اینا هم  ننویسین ها

از باطن خودتون جدای از حرفهای جامعه بنویسید😉

ایا کمک میکنید ایا دسری چیزی تهیه میکنید

و بقیه جزئیات

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

چالش# دهم

🙃🙃🙃بعد از کلی تلاش و وقت گذاشتنم برای خرید تک تک وسایل جهیزیه ام بلاخره وقتش شد که بچینمش تو خونه خوشگلمممم😍😍😍😍دوست داشتم خودمو آقایی دوتایی خونه رو بچینم بخاطر همین روز قبلش با آقایی هماهنگ کردم که مرخصی بگیره بیاد دنبالم با هم بریم 🙂شب از ذوقش خوابم نمیبرد 😁صب زود پاشدم وسایل گرد گیریو و لباس کارمو که یه سرهمی خوشگل بود اماده کردم که موقع کارم واسش چیتان باشم😏😏😏بهم پیام داد که عشقم من پایینمو مواطب باش بقیه رو بدخواب نکنی اروم بیا پایین😆منم پاورچین پاورچین رفتم پایین تا منو دید بغلم کردو در ماشینو برام باز کرد سوار شدم تا وقتی برسیم گفتیمو و خندیدیم🥰همینکه رسیدیم از خوشحالی پریدم پایین خونه چون ویلایی بود وسایلارو تو حیاط گذاشته بودیم سریع پریدم تو حیاط و دویدم سراغ تاب کع یکم اولش تاب سواری کنم اقاییم که به کارام میخندید اومدو هولم داد منم با صدای بلند میخندیدم و همش میگف با کارای تو ما امروز هیچکار نمیرسیم کنیم منم یاد افتادم وای باید زودتر خونه رو تموم کنیم😂رفتیم تو خونه من رفتم لباس کار خوشگل گل گلیمو پوشیدمو روسریمو از پشت بستم و اومدم بیرون منو دید گف وای چه خوشگل شدی با اینا منو چرخوندو گداشت پایین بلاخره شروع کردیم به شستن و پاک کردن وای که خداروشکر عشقم خیلی مهربون و با ملاحظه اس نذاشت زیاد کار کنم مخصوصا کارای سخت بیشتر دستور میدادم😂قرار بود از اتاق خواب شروع کنیم چقد احساس دوتامون قشنگ بود وقتی داشتیم اتاق خواب طلایی صورتیمونو میچیدیم😍چقد با شیطنت همرا بود🥰اتاق خواب که تموم شد اقایی ناهار سفارش داد و با شوخی و خنده خوردیمو به بقیه کارا رسیدیم وقتی داشتیم کاناپه جلوی تلویزیون رو میذاشتیم دوتایی میگفتیم قرار چه لحظه ها و فیلمای قشنگی دوتایی لم بدیم رو این کاناپه و ببینیم😍خلاصه که هر چیو که میذاشتیم سرجاش میگفتیم قراره در اینده رو این چیکارا کنیمو اینا خلاصه که کلی کیف داد و بهم خوش گذشت و اصلا احساس خستگی نکردم 💙💙💙

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

چالش ۱۹

از اونجایی که مادرشوهرم از ما دوره زیاد نمیریم واسه مهمونی اینا...ولی اگه واسه مهمونی خونشون باشیم هر کار ازم بخواد انجامش میدم

قبل از مهمونی گردگیری کنه یا جارویی بزنه حتما کمکشون میکنم

واسه مهمونی هم چایی بریزم و با شیرینی بگم همسرم تعارف کنه...

کلا واسه پختن غذا کمکی نمیکنم چون تجربه زیادی ندارم ولی اگه بهم بگن که این چیزو واسم بیار حتما انجامش میدم...

درست کردن سالاد و ژله هم حتما کمک میدم

واسه چیندن سفره هم میگم همسرم کمکم کنه 🤗

چالش14#:امروز دقیقا  دوماهه که از  نامزدی ما میگزره این دوماه که عالیی بود و رویایی😍😍😍 پر از حسای خوب😍😍😍قراره امروز باهم بریم یه مسافرت چند روزه انقدر ذوق و هیجان دارم واسه اولین مسافرتمون😍😍😍 اینکه تو  مسافرت مون  چی بپوشم   و چیا  با خودمم ببرم   بعد از همه  ی این ماجرا ها بلاخره چمدونمو بستم  کلی هم مشاوره دادم به اقا که چیا بیاره  و چیا نیاره  قرار شد فردا راه بیوفتیم مقصد مورد نظرش هم که سکرت بود به من  نمیگفت😐😐هرچی اصرار کردم نگفت  که نگفت  ولی خوب اخرش مشخص شد که اقااا قراره منو واسه اولین مسافرت ببره کیش😯😯😯😯عجب ادمیه ها  خلاصه ما رفتیم فرودگاه  پروازم تاخیر داشت😯😯😯  رفتیم سوار هواپیما شدیم منم که ترسو از پرواز میترسم  محکم دستشو چسپیدم😯😯 چشمامم بستم😯😯😯اونم مدام بهم میخندید😂😂😂 خودمم خندم گرفته بود😂😉   خلاصه به مقصد رسیدیم قرار شد بریم هتل  استراحت کنیم بعدم بریم گردش😍😍 من تا رسیدم  هتل یه دوش گرفتم    بعدم بی هوش شدم😯😯😯 بیدار که شدم دیدم  نزدیکه ظهره اقا هم غرق در خواب صداش کردم به یه مکافاتی بیدار شد  بیدارش کردم به یه لحن لوسی گفتم گرسنمه😢😢خلاصه رفتیم نهارو خوردیم بعدش رفتیم لب دریاا 😍😍😍 انقدر خوب بود که نگو   قرار شد  فرداا طلوع افتاب   لب دریا باشیم کله سحر پاشدیم رفتم لب دریا  طلوع افتاب انقدر قشنگ بود که نگو😯😯😯😯 یه لحظه رویایی   اون لحظه منو تو بغلش گرفت 😍😍  و زمزمه هاش تو گوشم بود لحظه زیبایی بود کل سفرمون هم به گذشت و گذار و خرید گذشت خیلی خوب بود

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

#چالش_مجردین

روز بیستم

فرض کنید امروز یه روز عادی تو زندگی مشترکه ولییی همسرتون تصمیم گرفته امروز شما رو سورپرایز کنه

تعریف کنید که چیکار کرد که سورپرایز شدین

از حستون بگین و هر جزئیات دیگه

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

چالش 15#:دقیقا با امروز  یه هفتس که درحال تدارک واسه تولد  اقای همسر هستم😯😯😯 از اینکه فکر کنم که اصلا تولد  دونفره باشه یا اینکه خانواده هام باشن از اونجایی که  اولین تولدی بود که پیش همیم  تصمیم گرفتم دونفره  باشه   اولین تولدشش  واسه کیک تولدش یه کیک شکلاتی  خوشگل و خوشمزه  پختم😍😍😍😍 با مخلفات کنارش مثل ساندویچو سالاد ژامبون و پفک و این چیزا 😍😍😍😍 برای کادوشم  تصمیم گرفتم که یه انگشتز مردونه نقره خوشگل بگیرم😍😍😍😍 انتخاب لباسم خیلی سخت  بود  تصمیم گرفتم لباسی که  دوست  داره رو بپوشم😍😍😍😍 یه پیراهن  کرم رنگ  خوشگل😍😍😍😍  از اونجایی که اقا خیلی حواسش جمع بود تولدشو  یادش رفته بود  همیشه هم دیر از سر کار برمیگشت  خواستم سوپرایزش کنم  واسه همین کلا گوشی رو خاموش کردم😯😯😯😯😯  میدونیستم از اینکار خوشش نمیاد و سریع پا میشه میاد خونه😯😯😯😯  همین طورم شد😯😯😯 گوشی  که خاموش  بود   تلفن خونه رم گذاشتم رو پیغام گیر    طوری که از اومدش خبردار میشدم😯😯😯😯😯    پیغام اخرشو   که گوش دادم فهمیدم نزدیک خونس  خودمو زدم به خواب همه چراغارم خاموش کردم اومد خونه😯😮😯😯😯همه مخلفات  تولدش رو میز اماده بود ولی  چراغارو که روشن کرد😯😯😯😯😯😯 اول خواست  یه  دعوای حسابی  بامن داشته باشه ولی میزو که دید😂چشماش از اندازه گردو شد  کپ کرد😯😯😯😯😯خودمو انداختم تو بغلش😯😯😯😯 گفتم تولدت مبارک عزبز دلم😘😘😘😘😘 

گفت منو  کشتی دیونه😯😯😯 دیگه از اینکارا نکنی ها😯😯😯 گفتم چشم خواستم  سوپرازت کنم خو😉😉😉😉😉  بعد از گذر از این مرحله رسیدیم به مرحله تفلد😍😍😍😍😍 رفت لباساشو عوض کرد 😯😯😯 اومد به مراسم کیک بورون  رسیدیم😍😍😘😍😍  گفتم تولدت مبارک هزار ساله  شی😘😘😘😘  رسیدیم به مرحله کادو😍😍😍😍از دیدن کادوش انقدر خوش حال شد که نگو😍  شب خوبی بود😍😍😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش۲۰
همسرم که شب ساعت ۷میومد خونه زنگ زد بهم که بپوش میام دنبالت شامم هیچی نزار😃
منم دیگه ی ارایش خیلی ملایم کردمو لباس پوشیدم نشستم رو مبل منتظر که زنگ بزنه بگه برم پایین...
تا زنگ زد منم رفتم پیشش و گفتم قراره کجا بریم گفت بشین  ی جا میریم حالا 😃
دیگه رفتیم ی رستوران شیک بود میخواستم پیاده شم از ماشین گفت در رو باز نکن گفتم چرااا🙄خودش اومد در رو برام باز کرد😍ازش تشکر کردم دستمو گرفت😄
رفتیم ی جا تاریکتر جاهای دیگه بود نشستیم 😶منم که از همه جا بیخبر😮رفتم نشستم همیشه که میرفتیم بیرون منو رو میاوردن ایندفعه بدون اینکه نظر منو بخواد گفت من برم سفارش بدم بیام😮گفتم کجا میری تو نپرسیدی من چی میخورم گفت میدونم میدونم😐😯انقدر اعصابم خورد شده بود هیچوقت از اینکارا نمیکرد که😐بعد چند دقیقه دیدم یکی از دوستای من با همسرش( همسرش با همسرم دوست بودن) با ی کیک دستش همسر منم پشت سرشون کادو و دسته گل خوشگل دستش منم شوکهههه😃😃😃😃😃همشونم با هم گفتن تولدت مبارک😍😍😍🤗🤗🤗(تولدم فردا بود)واسه همین واقعا شوکه شده بودم 😍😍😍😎
کلی بغل و بوس و اینا😍😍شمع رو فوت کردم کیک خوردیم کادو ها رو باز کردم همسرم بهم ی انگشتر خوشگل داد🤗دوستمم بهم ی دستبند نقره داد😍
شامم خوردیم دیگه(پیتزا بود😍😍😍)

اینم کادوم


چالش# یازدهم

😍😍😍بعد بله برون قرار بود که برای عقدمون جشن داشته باشیم البته چون من خیلی اصرار داشتم صیغه عقدمون رو تو یه امامزاده که خیلی دوسش داشتم خونده بودن و فقط مونده بود عقد محصری که قرار بود تو همون جشن یه عاقد بیارن و اینا.....وای که اون روزش من رو ابرا بودم 😍😍😍اینقد که نقشه داشتم واسش کلی که خریدای عقدمون طول کشیده بود چون جشنمون تقریبا بزرگ بودو همه دعوت بودن 😊اقا داماد واسم سنگ تموم گذاشته بود خلاصه که صبحش عشقم خودش اومد دنبالمو بردم ارایشگاه وای که چقد حسمون قشنگ بود همش تو راه میخندوندم و میبوسیدمو و کلا استرسم ریخته بود ...رسیدیم منو پیاده کرد خودش رف سراغ کاراش خداروشکر به ارایشگرم اعتماد داشتم و اصلا ترسی نداشتم راحت زیر دستش خوابیدمو گذاشتم تا نقاشیم کنه🤩وقتی بلند شدم خودم ذوق زده شدم از اونی که فکرشو میکردم بهتر شده بودم😍ارایشگرمم کلی تعریف کرد که جه خوشگل شدی و اینا خلاصه کمک کردن لباسمو پوشیدم تا عشقم اومد دنبالم وقتی منو دید بغلم کرد و چرخوندم منم که اب شدم ارایشگر و اونایی که اونجا بودن کل میکشیدن...خلاصه که رفتیم تو سالن وای که چه حس قشنگی بود وقتی دستاشو گرفته بودم وقتی میدونستم که ما دیگه مال همیم...🤩رفتیم سر سفره عقد اول وای که اولش استرس داشتم عاقد که داشت میخوند خطبه و منم قران تو دستم بود داشتم میخوندم که دیدم عشقم دستمو گرفتو یه لبخند زد بهم فهمیدم بار سومه و باید بله بگم تو چشماش که نگاه کردمو برق چشماشو از عشق دیدم با یه حس ارامشی بله گفتم و حس کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم💙💙💙بعدشم که مراسم کیک بریدن و رقص و پایکوبی بود که خیلی خیلی بهمون خوش گدشت مخصوصا رقص دونفرمون پر از عشق بود برام💖

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش 16#:

 امروز دقیقا سه ماه از روزی که اومدیم خونه خودمون میگزره قراره اولین مهمونی تو خونمون برگزار بشه  انقدر استرس دارم که  حد نداره  از سه چهار روز قبل  درحال فکر کردن بودم که  چیااا درست کنم واسه اولین مهمونی😯😯😢😢  قراربود واسه شام مهمون داشته باشیم  بعد از کلی فکر کردن قرارشد واسه شام قرمه سبزی خوشمزه درست کنم😯😯😢😯😯  بامرغ سوخاری و برنج  😯😯😢  واسه پیش غذام  خوراک قفقازی و کشک بادمجونو سوپ😯😯😯😯 باسالاد فصلو ترشی و مخلفات کنارش😯😯😯😯 برای  دسرم  کرم  کارامل و ژله😍😍😍😍😍 انقدر خسته شدم که نگو قرار بود خانواده همسر  بیان خونمون خواستم کدبانو گریم رو به رخ بکشم😃😃😯😯😯😂😂😂😂   نوبت به لباس رسید  قرار بود یه تو نیک شلوار  خوشگل بپوشم با شال مناسب اون     نزدیک اومدن مهمونا میز پذیرایی رو چیدم   میوه چایی  شیرینی و این حرفا بعدم رفتم  اماده شم  نیم ساعتی بود اماده شده بودم که  مهمونا اومدن  رفتیم به استقبال   مهمونا بعد از  سلام و احوال پرسی  و پذیرایی اولیه رفتیم سراغ شام به کمک جناب همسر  سفره رو چیدیم  همه رو دعوت کردیم سر سفره    با کلی تشکر  و تعارف خجالتم دادن🙈🙈🙈🙈    خداروشکر غذاها عالی شده بودن😍😍😍😍😍  خیالم راحت شد   خداروشکر مهمونی به خوبی  تموم شد بعد از اینکه  مهمونا رفتن از خستگی غش کردم نفهمیدم کی خوابم برد 

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش 17# : امروز چقدر کار دارم 😯😯😯  ساعت  هشت از  خواب  پا شدم😯😯😯😯 البته  قبلشم    واسه اقای همسر صبحونه  حاضر  کرده بودیم باهم   خوردیمم  یکمی دراز  کشیدم بعد پاشدم  به کارام برسم اول   غذامو بار گذاشتم  میخواستم  قرمه  سبزی بپزم  واسه نهار  از سرهم بندی  کردنش تا  بار گذاشتن  یکی دوساعت    طول کشید   گذاشتم تا نرم نرم    بپزه   تا موقه نهار برنجم گذاشتم  یکی دوساعت قبل نهار بعدش شروع کردم به تمیز کاری  از جارو کشیدن بگیرر  تاگرد  گیری یکمی استراحت کردم   استراحتممم  که  فیلم دیدن بود وسط  فیلم دیدن رفتم     برنج  درست کردن و نشستم به سالاد درسن کردن کارم که تموم شد  رفتم یه دوش گرفتم که خوشجل موشجل بشم از  محدود  روزایی بود که اقای همسر  ظهر میود خونه   تاکارم تموم شه دیگه  همسرجان از سر کار اومده بود  همیشه هم عادت داره  در بزنه  که برم استقبالش  ماچ و بغل و بقیه ماجرا قبل از نهار یه چایی بهش دادم   که خستگیش دربره   از اونجایی که  خیلیی وسواسی تشریف داشت یه دوش    چند دیقه ای  گرفت بعدش اومد سر میز غذا به عادت  همیشش واسه منم غذا کشید  موقه غذا خوردن  بهم گفت که نظرت چیه  مامان اینارو دعوت کنم؟  گفتم   خوبه فقط زمانشو به من بگو  گفت واسه فرداشب😊😊😊 گفتم😵😵😵😵 وا خیلی  زمان کمه وقت ندارم گفت نه خیلیم خوبه😀😀  خلاصه نفهمیدم دارم غذا میخورم یا که به مهمونی   فکر میکنم    یه لیست بلند بالا تحویلش  دادم که خرید کنه    خودمم رفتم رسیدم به کارا  اقاهم به خواب ظهرش  رسید    منم تاشب  درگیر شیرینی دسر بودم واسه فردا شبم از   استرس نفهمیدم کی خوابم برد

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش# دوازدهم

😍😍😍خداروشکر چون تازه عروسی کرده بودیم دیگه امسال خوته تکونی نداشتم و تمام برنامه ام برای یه تعطیلات عید عاشقانه و دوتایی بود😉😉😉از چند روز قبلش سبزه رو خودم گذاشته بودم سبز بشه و شیرینیای عیدم خودم اماده کردم خیلی خوب شده بود سمنوام خودم پختم که همسری که تمام این مراحل رو میدید کلی قربون صدقم میرف که چقد با سلیقه ام و کدبانو🙃چون تحویل سال صب بود از شبش من هفت سینمو چیدمو یکیم بادکنک ارایی کردم که ذوقمون زیاد شه😍کیکم پختم ...صب تا اقایی پاشه من رفتم دکش گرفتم لباس خوشگلامو پوشیدمو رفتم بقیه کارارو کنم که دیدم یهو یکی از پشت بغلم کرد بله اقایی بیدار شده بود وقتی که دید همه چی حاصره گف کاش منم بیدار میکردی کمکت کنم منم تشکر کردمو اینا...رفت دوش گرفت و اومد تا بیاد من نشستم یکم قران خوندم اومد منو تو همون حالت تو بغلش نشوندو دوتایی یکم قران خوندیم که یهو توپ ترکیدو همو بوسیدیمو من چقد این عیدو دوست داشتم که تو بغل عشقم تحویل شده بود🤩🥳🥳سراغ عیدی دادن شد که دیدم بله آقایی ترکونده و دوتا بلیت گرفته برا مشهد که اولین عیدمونو اونجا باشیم وای که من مردم واسه این سفر زیارتی دوتایی بعدشم که من عیدیمو دادمو بعد ناهار رفتیم اول خونه مامان اینا عشقم برا عرص ابریک بعدن خونه مامان اینا من که اونجام خیلی خوش گذشت💙

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

#چالش_مجردین

روز بیست و یکم

امروز  که چالش رو انجام میدیم چون مصادف شده با سالگرد ازدواج حضرت علی و فاطمه

ایده چالش شما هم سالگرد ازدواجتون هست ببینم چیکار میکنیدا😍

این متن برای بار اوله که چالش انجام شده بوده مناسبتش واسه اون موقع است

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

#چالش_مجردین

روز بیست و دوم

امروز تصور کنید که همسرتون یک روز در کنارتون نیست شما براش چه کارهایی انجام میدین؟

مثلا یادداشت میذارین

پیامک دادین

تماس گرفتین

تو خونه براش کادو قایم کردین مثلا

اون براتون چیکار کرد

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

#چالش_مجردین

روز بیست و سوم

چون در این چند روز که متنهاتون رو خوندم روابط عاشقانه رو فقط بوس و بغل و عشقم و عزیزم میدونستین

از امروز توجهتون رو بذارین روی روابط خوب بقیه و تو گروه بگین که بقیه هم یاد بگیرن

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز