مامانم یه چند وقت بود فشارش بالا میرفت بعد اومدپیش من برا امتحانلتم اخه بارداربودم وسختم بود غذا درست کنم تو امتحاناتم و هیشکی هم پیشم نیست یه شهر دیگست خونه ی ما
وقتی اومد اینجا هم فشارش رفت بالا شوهرم ناراحت شد بردش بیمارستان و دکتر یه ازمایش کامل براش نوشت و مامانم گفت نمیخواد وبزور شوهرم انجامش داد
خیلی بد دکتره میگه شماها خوب باشید من چیزیم نیس😔اصلا بخودش نمیرسه امروز جواب ازمایشاتش اومد من نمیدونستم شوهرم رفت گرفتشون باذوق زنگ زد که مامان خداراشکر اصلااااا چیزیت نیست و بخاطر ناراحتی بالا پایین میشه فشارت و حواست بخودت باشه و ما تمام پشتوانمون شمایید و این حرفا
مامانم زنک زد بعدش بمن که خیلی خوشحالم که همچین دامادی دارم و لطفا کمتر زبون بکش بهش یکم باهاش بساز😐😐🤣🤣🤣🤣
اینوکه به شوخی گفت ولی درکل خوشحالم که رابطه ی شوهرم باخانوادم خوبه 😍😍