داشتیم بازی میکردیم با شوهرمو خواهربرادرم بعد قرار شد من تعیین کنم چند مرتبه خواهرم اون شکنجه رو تکرار کنه بعدمنم گفتم صفر به شوخی
شوهرم با بالشت بزرگ زد توسرم نه یبارچندبار یهویی طوری که حس کردم سرم گیج میره واقعا
بعد دراز کشیدم سرمو گرفته بودم دیگ گفتن بی جنبه ایو فلان و...بعد بازم گفتم بازیه دیگ گفت بریم خونه گفتم اگ بزاری یکی بزنم با بالشت میام چون اصلا عذرخواهی نکردی
گفت باشه زدمش بعدم حاظرمیشدم همش تیکه مینداخت بهمون خواهرم به پفک میگه تُفَک بعد رفت جلو بهش گفت تُفَک دیگه شروع کرد قال ودعکا که خواهرت بمن تف کرده و بی احترامی کردین و این حرفا
خواهرمم زده بود زیر گریه طفلک گفتم نکرده اینکارو هی شورش میداد اخر زدم زیرگریه گفتم بچه یتیمه انقد اذیتش نکن گفت توهم یتیمی
حتی داداشم زد زیر گریه قبل این حرفم کلیدای خودشو جابجا گذاشته بود توکیفم کلیدای منو برده بود بعدمیگفت تو از جیبم برداشتی مثه بچها
با قاطعیت هم میگفت
منم اومدم تواتاق گفتم نمیام باهات الان معلوم نیست میخواد چیکارکنه همینجا بخوابه ولی احتمالا میره واینمیسته