خدا روش رو از من برگردونده،برای اینکه بنده ی بدی هستم،دوبار دزد زد به خونمون رو هرچی طلا و چیز به درد بخور داشتم برد،درس خوندم ولی دریغ از یه ذره شانس که برم سرکاری که دوست دارم،تقدیر آوردم تو یه شهر کوچیک و غربت،حقوق شوهرمم که به زور بتونم برسونم تا آخر ماه اونم با بچه،دیگه چه امیدی داشته باشم،از بس الکی به خودم امید دادم که حتما اتفاق خوبی در راهه و هیچی نشد خسته شدم،هی به خودم میگم خدا برای همه بنده هاش گذاشته ولی... حتی کسی رو ندارم باهاش دردودل کنم میام اینجا مینویسم