امروز با مامانو بابام راجب ازدواج حرف زدم،بلند شد بزنتم ،گفت یه بار دیگه گفتی خفت میکنم،همیشه تو همه چی سرزنشو تهدیدم میکننو جهیزیهمو هم آماده نمیکننو واسشون حس میکنم مهم نیستم ،واسه همین میترسم بدون اجازشون ازدواج کنم،یه دوست پسر دارم اهواز بیست سال ازم بزرگتره ،با اون