2777
2789
عنوان

داستان من

166 بازدید | 6 پست

راستش نوشتن من اینجا فقط وفقط درد ودل کردنه 

من همسرم خیلی دوست دارم بخاطرش سختی های زیادی تحمل کردم نداریش مادرش وووو، عروسی کردیم ولی خبری از زندگی پر از عشق روزهای اول نبود همش اخم کرده بود وناراحت چرا پدرت عروسی گرفته زمانی که خودش ی قرون نداشت، لباس برام به زور خرید واز این حرفا ولی من بازم گفتم اشکال نداره، یک تومان داشتم هی میگفت پول ندارم ندارم دادم بهش بعد یک ماه فهمیدم 20 ملیون تو حسابش بود وداشت دروغ میگفت. 

ماه عسل من برد مشهد اونم بعد دو ماه بازهم همش تو هتل بود یا حرم هیچ جا دوست نداشت بره ونه ذوقی از خودش نشان میداد ولی وقتی مخواست برای  خودش لباس بخره کلی خرج میکرد، کلی وسایل نیاز دارم چون یکم چاق شدم ولی اصلا توجه نمیکنه دیروز دل زدم به دریا وهمه چی به مادرم گفتم گفتم خستم، دارم اذیت میشم آدم اول زندگی کلی خاطره می‌سازه مال من همش ناراحتی بهم گفت سرد شو  باهاش دیگه هم زیاد باهاش حرف نزن، لباس هم نخرید تو هم همان را بپوش ی مانتو اینقدر بپوش تا خودش برات لباس بخره دیگه هم بهش اهمیت نده، امروز هم برگشتم خانه قسک خوردم دیگه مثل سابق باهاش نباشم از بس اذیت وناراحتی کرده. 

دوستان نظرتون چیه؟؟ 

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز