ماهفت سال باهم بودیم شبی که فردا بله برونمون بود اومد گفت نمیخامت و دیگه اسممو نیار. مردم باورت شاید نشه اما درلحظه مردم. رفتم خونه خواهرم لباسمو میدوخت برای بله برون. انقد گریه کردم مرگو به چشم خودم دیدم. ولی بعدش فهمیدم دعا و جادوش کردن. و الان شوهرمه. ولی هیچ وقت باعث و بانیشو نمیبخشم