دبیرستانی بودم یه پسره اونجاشو تو خیابون دراورد بهم نشون داد اه هنوز یادش میفتم حالم بهم میخوره
ماهم تابستونا تا آخرای شب خانما دور هم میشینن توکوچه،ی شب ی مرد اومده بود وایساده بود پایین کوچه اونجاشو نشون میداد،زنهای کوچه با جیغ و داد هرکی فرار کرد خونه خودش،ساعتای ۱بود تقریبا