داستان اول
تودو ه دانشجویی ده سال پیش پدرم یه خونه اجاره کرد با سه تا از دوستام که ته یه حیاط قدیمی بود، اون طرف حیاطم صاحب خونمون بود که حواسش باشه
یه روز که اومدم خونه اول سال تحصیلی برا خودم قهوه درست کردم رو مبل نشستم داشتم میخوردم، بلند باخودم گفتم : آخیش چه آرامشی داره!!!
از بالا پشت بوم صدا اومد تق تق.... انگار کسی چوب دستشه رو سقف میکوبه، بادشدید هم اون روز میوزید
خندم گرفت گفتم : پس تو هم تاییدمیکنی؟!
دوباره تق تق
موهای تنم سیخ شد با ترسپرسیدم صدامو میشنوی؟!
دوبارا از سقف صدای تق تق
رفتم توی اتاق خواب روی تختم دراز کشیدم به سقف خیره شدم
با خودم گفتم بلند که خونه حرف میزنه
دوباره از سقف اتاق صدای تق تق...