۲۹ام زایمان کردم مادرم تا الان پیشم بود امروز رفت خیلی ازم دوره هم دلم براش تنگ میشه همم میترسم نتونم خوب از پسرم مراقبت کنم بیشتر نگران شبام که بیدار نشم از خواب و شیر ندم بهش و کلی گریه کنه😫😫😫
آمد کنارم نشست، سرش را به دامنم گذاشت، پاهاش را دراز کرد و چشمهاش را بست: «کارم از تکیه گذشته. دلم میخواهد توی بغلت بمیرم.»سال بلوا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.