2777
2789
عنوان

خواهر شوهر

197 بازدید | 10 پست

دیشب خیلی خسته بودم می‌خواستیم شام بخوریم خواهر شوهر م زنگ زد که دارن میان خونمون بچه ارو ببینن بچه ام ۱۴ روزش بود دیروز ، شوهر منم گفت می‌خوایم شام بخوریم شام بیاید اصلا حوصله دوباره برنج اضافه کردن نداشتم شوهرم بهشون گفت برنج برای خودتون بگیرید، خلاصه اومدندخواهر شوهرم یه بچه شیطون داره که بچه هارو میزنه منم از ترسم که بچه ارو نزنه نشوندمش کنار خودم که حواسم بهش باشه چون خواهر شوهرم روی بچه اش حساسه بچه منم بزنه پنهون کاری می‌کنه و نمیگه که کسی نفهمه به بچه اش دعوا کنه ، خلاصه یه خورده نشستیم بچه ام خواب بود تازه خوابش برده بود بچه خواهر شوهرم هی دور بچه من میگشت و میخواست دست بهش بزنه خدایی من چیزی نمیگفتم فقط شوهرم و مامانش میگفتن دست نزن خوبه بزار بیدار شده بعد ، همون موقع شام بود بچه گریه کرد شوهرم گفت ببر قبل سام بهش شیر بده رفتم تو اتاق به خورده خورد خوابید اومدم بیرون دوباره سر شام گریه کرد بردمش اتاق شیر دادم اومدم جاشو عوض کنم شوهرم گفت شامتو بخور بعد ، بعد شام هم رفتم تو اتاق جاشو عوض کنم کلا تو مدتی که مهمون داشتیم ، من مشغول بچه بودم بعد شام هم لباس پوشیدن برن گفتم چرا زود میرین بمونین گفتن نه کار داریم ، خلاصه رفتن نزدیک رفتنشونم شوهر خواهر شوهرم بچه من بغلش بود ، دختر خودش سمتش می‌رفت نمیزاشت دست به بچه بزنه یه جا هم بچه اش ذوق بچه منو کرده بود رو مبل نشسته بود تعادلش بهم خورد افتاد زمین و خواهر شوهرم شروع کرد غر زدن به شوهرش که چرا بچه نیفته نمیگیرش اونم گفت بچه کوچیک دستم بود نتونستم خلاصه خواهر شوهر دلخور رفت خونه ، شوهرمم بیرون کار داشت باهاشون پایین رفت ، قبل اینکه خواهر شوهرم اینا بیان شوهرم خیلی اخلاقشرخوب بود وقتی اونا رفتن و کارشو کرد و برگشت دیدم تو همه اولش هر چی پرسیدم چی شده چیزی نگفت بعد یهو شروع کرد گلایه که چرا خواهرم اومده محلش نمیزاری! گفتم خودت دیدی بچه همش شیر میخواست و جاشو کثیف کرده بود داشتن به بچه می‌رسیدم عین خواهرت که تو مهمونی ها اکثرا به بچه اش میرسه ، ولی حرف خودشو زد که نه تو ناراحت شدی اومدن کم محلی کردی ، نمیدونم خواهر شوهرم چی گفته بود عصبانیش کرده بود فقط یه بار به من گفت بده به بچه ات روغن بزنم شوهرم گفت میخواد جاشو عوض کنه منم حرفشو تأیید کردم همین ، دیگه هیچ کاری نکردم ، خیلی ناراحت شدم به شوهرم گفتم از این به بعد خواهرت بیاد میرم از خونه بیرون راحت بچه ارو ببینه ، خدایی حوصله اشونو نداشتم ولی اومدن رفتار بدی نشون ندادم فقط یه بچه ام رسبدم. ، کاری که خود شوهرمو می‌گفت انجام بده! از دیشب سرسنگینه می‌گفت از این به بعد ماریا ندارم برای خودت زندگی کن منم برای خودم! امروز هم میخواستم برم خونه مامانم آنقدر اخم و تخم کرد که نرفتم الکی به مامانم گفتم کار دارم تو بیا ، الان یه هفته است سر یه دعوا بیخود که مامانم. این وسط هیچ کاره بود و بین باجتاقش اتفاق افتاد نمیزارم برم خونه مامانم ، رومم نمیشه به مامانم بگم شوهرم نمیزاره بیام فقط هر روز یه بهانه میارم ولی دلم لک زده برم اونجا ، خیلیییی دلم گرفتههه بعد زایمانم هم خونه مامانم رفتن قدغن کرد هم با دعوایی که با باجناقناقش راه انداخت و مقصر هم شوهر کنه ولی کوتاه نمیاد باعث شد خواهرم نتنونخ بیاد بچه آمو ببینه ، هممون افسردگی گرفتیم ، همش میگم خدایا من برام مهم بود بچه ام سلامت به دنیا بیاد الان یه مریضی بهم بده که دووم نیازم و زودتر بمیرم تا راحت شم از همه این فکر و خیالات

ناشکری نکن 


اولا بچه ات کوچیکه 

با این اوضاع   اب و هوا   فعلا اصلا بهتره تا چهل روز از خونه بیرون نره 

بعدش  فعلا نگو میرم خونه مانانم  


بمون خونه به زندگیت برس 

http://mob.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=1532549

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

وای خدای من این مردای احمق چشون شده هی بهونه میارن 

شوهر بیشعور منم جمعه شب ی دعوای اساسی سر بچه با من کرد در حالی که من هیچ تقصیری نداشتم از اون روز قهرم باهاش بدبختی اینه خونوادمم شهر دیگه ان دلم پوسید تو خونه

ازش متنفر شدم بخدا همش به فکر طلاقم 

فقط موندم بعد طلاق چیکار کنم

فقط میگم غصه نخور چون شیری ک با غصه و ناراحتی ب بچه بدی حتما روش اثر میزاره

بزار هر کی هر چی خاست بگه.خودت خوب باش خوش باش و از زندگیت لذت ببر

مطمئن باش هر کی هم بهت بد کرد و اشتباه قضاوت کرد یه روز پشیمون میشه و خودتو الکی پیر نکن واسه کسانی ک قدرتو نمیدونن

اخی عزیزم درکت میکنم.شوهرمنم بعد زایمانم نمیذاشت برم خونه مامانم ۱۸ روز پیش مامانم موندم بعدش اومد بردم خونه ۱ ماه و نیم نذاشت بیام منم روم نمیشد ب مامانم بگم نمیذاره همش بهونه میاوردم میگفتم تو بیای بهتره یا فلانی از سرکار میاد گناه داره نهار و شام میخاد .دیگه یه شب ب شوهرم گفتم چجوریه ک تو مامانت و خواهرتو میخای من نخام توهرروز زنگ میزنی بهشون میگی بیاین خونه یا مارو میبری اونجا ولی نمیذاری من برم خونه مامانم و خواهرم اگه تو خونواده داری منم دارم بی کس و بی راه ک نیسم.دیگ از بعدش گذاشت بیام خونه مامانم

بهشت آنجایی است که؛به جایِ نوشتن...آرام درِ گوشش بگویی؛تو تموم زندگیمی.  

نمی دونم بعضی ها کی میخوان بفهمن وقتی یکی نوزاد داره اولویتش با بچه اس

یاری اندر کس نمی بینیم، یاران را چه شد؟ / دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟ // آب حیوان تیره گون شد، خضر فرخ پی کجاست؟ / خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟ // کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی / حق شناسان را چه کار افتاد؟ یاران را چه شد؟ // شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟

وای خدای من این مردای احمق چشون شده هی بهونه میارن  شوهر بیشعور منم جمعه شب ی دعوای اساسی سر ب ...

من خیلی شوهرمو دوست داشتم ولی با اتفاقات پیش اومده احساس میکنم احساسم از صد به ۱۰ رسیده ، خیلی تو فکر طلاق میرم ولی میگم بچه ام گناه داره نیومده بچه طلاق میشه ، اگه بچه نبود نمی‌موندم باهاش اشتباه کردم ازش بچه دار شدم

من خیلی شوهرمو دوست داشتم ولی با اتفاقات پیش اومده احساس میکنم احساسم از صد به ۱۰ رسیده ، خیلی تو فک ...

دقیقا منم همین احساس دارم الان 

از این مغرور بودنش بیزارم هیچ وقت عدرخواهی نمیکنه افتخارشم اینه تو زندگبش از کسی عذرخواهی نکرده

ولی دیگه واقعا نمیشه کوتاه بیام خیلی حرفای بدی بهم زد اونم سر هیچ و پوچ بعد صبح اش اومده خیلی عادی داره حرف میزنه منم محلش ندادم دیگه از اون روز قهریم اصلا حاضر نیس عذرخواهی کنه منم با ابنکه زندگیم از جهنم بدتر شده ولی کوتاه نمیام

میترسم فردا بچه بزرگ شه رفتارش همینطور باشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز