همه یِ ما باید کسی را داشته باشیم که وقتی یک روز ، روزِ ما نبود بنشینیم رو به رویش و غرغر کنان از سیر تا پیازِ تمامِ بد بیاری هایمان را برایش تعریف کنیم و او هم لبخند به لب گوش کند و پایانِ هر جمله مان بگوید "حق داشتی پس اینقد عصبی بشی، حالا ولش کن مهم نیست، فدایِ سرت" .
میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد باید کسی را داشته باشد که حالِ بدش را بفهمد که نگذارد به حالِ خودش بماند کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...
نمیدانم کدام درد بزرگتر است، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی، یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی ...
یک روز آنقدر پیشرفت کنیم که خودمان از زندگی متنفـر شویم! مثلا فکر کن مینویسی دوستت دارم و مینویسد من بیشتر.. بعد تلفنِ همراه خیلی هوشمند و دلسـوزت میگوید: دروغ بود باور نکن همین الان به فلانی هم همین را گفت! زنگ میزنی رد تماس میزند و مینویسد سر کلاس هستم و یا هرچیزِ معقولِ دیگری که رد تماس را روا بداند ..بعد همان خیلی هوشمند میگوید پیشِ فلانی ست باور نکن .. یا همین آنلاین ها و تایپینگ ها! فکر کن بنویسد در حال گفت و گو با فلانی .. نمیدانم .. از این حرص درار ها ..! حسِ خوبی نیست .. اگر به این قسمت از زندگی رسیدیم
بگو دست نگه دارند ... از آنجا به بعد دیگر دردِ بی درمان میشود!
نمیدانم کدام درد بزرگتر است، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی، یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی ...
به خدا که هیچ ترسی ندارد احساساتی بودن؛ ناراحت شدید ؟ یکهو بزنید زیر گریه! وَللّه که خیلی خوب است! اگر هم کسی گفت چرا گریه میکنید،دلیل واقعی اش را بگویید همه ی بیماری های ما،از همین بغض قورت دادن ها شروع میشود... عاشق شدید؟ خببگویید به کسی که دوستش دارید بگویید، اعتراف کنید که عاشقش شده اید، بگذارید که بداند حالا جوابش هر چه که میخواهد باشد! دلتان تنگِ کسی شده؟! پس تکنولوژی را چرا آورده اند؟! زنگ بزنید،پیام بدهید، حداقل بخشی از دلتنگیتان را کم کنید احساساتتان را فریاد بزنید! به خدا که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، به جز آرامش ... .
صدری اوستا:تو دفنه هستی؟..دفنه:بله دفنه،اسم یه درخت...صدری اوستا:بله اسم یه درخته،اما چه درختی،ببین یه داستانی هست،آپلو بین دخترای خوشگل عاشق دفنه میشه،خیلی اونو دوست داشت اما دفنه یهو غیب میشه،آپلو میگرده و میگرده اما پیداش نمیکنه،بعدش نگاه میکنه به دفنه،یعنی همون درخت دفنه و بعد از اون به عشق دفنه حیاطش رو از درخت دفنه پر کرده...دفنه:من الآن دفنه ی آپلو شدم؟... صدریاوستا:نه،تو دفنه ی عُمرمیشی