خاطره زایمان طبیعی من:
سلام ابجیای گل. خاطره زایمانمو مینویسم برای کسایی که مثل خودم تجربه اولین زایمان طبیعی و دارن یا پیش روشون هست.
اینم بگم من بارداری تقریبا سختی داشتم از ویار و جفت پایین و استراحت مطلق و...
اگه در جریان بوده باشین من علائم زایمان نداشتم اصلا ینی درد دل و کمرم بود ولی کاذب. روغن کرچک و زعفرون و گل گاو زبون و تخم شوید کاملا بی اثر بود روی من. البته بگم طبق نظر پزشک مصرف کردم. چهل هفتم تموم و هر روز میرفتم برای چک قلبش و معاینه خودم. تا شدم چهل و یک هفته و طبق قانون بیمارستان بستری شدم. موقه بستری ی فینگر کاناله بودم. خلاصه بستری شدم ساعت نه و نیم صبح سرم فشار برام وصل شد. درد خیلی خاصی نداشتم تا ساعت دوازده ظهر که دردای پریودی اومد سراغم خصوصا کمر درد ولی قابل تحمل بود. معاینه میشدم و همچنان همون یک سانت. ساعت چهارو نیم عصر بود ک دردام فوق العاده شدید شد معاینه شدم اینبار پرستار عوض شده بود و هیچی بهم نمیگفت. فقط گفت تا چهار سانت تحمل کن بعدش ما میتونیم ی کمکایی بکنیم ک زودتر باز بشه بقیش. نمیدونم چقدر گذشت ک اومد کیسه ابمو پاره کرد. البته بازم بهم نگفت داره چیکار می کنه اما چون من خاطره زایمان اینجا خیلی خونده بودم متوجه شدم. دردام شدید تر میشد و فاصلشون هر دو و نیم سه دیقه یک بار بود. چنتا امپول برام زدن و ماساژ دادن و نرمش و تکنیک تنفس ک کمک کرد زود برسم به نه سانت.( ساعت نه و نیم شب) . ازم خاستن هر موقه بهم گفتن زور بزنم ک دهانه رحمم ورم نکنه زایمانم طولانی بشه ولی دست خودم نبود و حس مدفوع شدید داشتم. دیگع تو حال خودم نبودم زور میزدم سر بچه میومد جلو میدیدن ولی بازم لگنم پسش میزد ساعت یازده و نیم شب شد داشتن ضربانشو چک میکردن یهو عدد ۱۹۰ رو نشون داد ماسک اکسیژن و ی سرم دیگه برام وصل شد ازم خواستن نفس عمیق بکشم ولی مگه میشد با اونهمه فشار و ترسی ک از ضربان بالاش بهم دادن خلاصه زنگ زدن ک دکتر بیاد. ساعت دوازده شب شد دکتر رسید و کلی اون دو تا خانومو دعوا کرد نمیفهمیدم چیا میگفتن ازین اصطلاحات پزشکی ولی هی میگفت نباید فلان کارو میکردین رفتم اتاق زایمان دکتر با مهربونی و زبون خوش ک معمولا ماما های بیمارستان دولتی ندارن بهم گفت هر موقه گفتم زور محکم بزن تا سر بچتو زودتر بذارم رو سینت. گریه و جیغم با هم قاطی شده بود نفهمیدم چقدر شد ک با دستگاه بچمو از تو دلم کشید بیرون و اون لحظه واقعا همه دردام ساکت شد. صدای گریشو ک شنیدم همه چی یادم رفت الانم ک دارم از اون لحظه مینویسم گریم میگیره و فقط میگم خدایا شکرت. از دکترم پرسیدم سالمه ک گف خانومم وقتی بچه گریه کنه سالمه با این دختر خانوم شیطونت. مبارکت باشه. ماما ها میخاستن بخیه بزنن ک دستشونو پس زد و خودش این کارو انجام داد گف خیلی بی احتیاطی کردین اگ دیرتر اومده بود بیرون جون جفتشون تو خطر بود
خلاصه بخیه هارو زد و مجبور شده بود خیلی برش بزنه اینم بگم اصلا متوجه برش زدن نشدم. درد بخیه زدن هم مثل درد امپول بود با بی حسی. چون شرایطم وخیم بود بچه رو همون لحظه بردن اورژانس تا از سلامتش مطمئن بشن. برگردوندن و شیرش دادم دو تا با هم بیهوش افتادیم رو تخت تا ساعت سه و نیم صبح. خدایا چقدر اون لحظه قشنگ بود ک برای اولین بار صورتشو دیدم دختر گلمو. صبحم بعد ازینکه متخصص اطفال معاینش کرد مرخص شدم. یسری توصیه ها دارم برای تازه مادرایی مث خودم. اولا اینکه از سلامت کامل لگنتون قبل از زایمان طبیعی مطمئن بشین ک مثل من نشه. حدالامکان بیمارستان خصوصی برین و بهترین دکتر و مامای خصوصی رو برای خودتون بگیرید مهم ترین لحظه و تجربه زندگیتونه. اینم بگم با اینهمه درد و زجری ک کشیدم بازم زایمان طبیعی و انتخاب می کنم فقط و فقط بخاطر اون حس غیر قابل وصف لحظه دنیا اومدن بچه.
ببخشید دیگه خیلی داغون نوشتم سعی کردم خلاصه باشه ولی انگار نشد :)
انشالله ب حق حضرت فاطمه این حس نصیب هر کسی بشه ک ارزوشو داره