بچه ها شوهرم قرار بود بعد ازظهر بره سرکار من اولش یکم لوس بازی در اوردم گفتم نروو میشه نری و از این حرفا گف ن عزیزم کاره باید برم حالا رف بیرون تو راه ننش بهش زنگیده بیا منو ببر فلان جا عاقا هم رفته اونو ببره سرکار هم نرف خودش ب من نگف ننم گفته الکی ب من گف خودم نرفتم با ننم دارم میرم فلان جا ولی من مطمعنم ننش زنگیده حالا عصبیم اومد خونه چ جوری ازش حرف بکشم
خدایا شکرت مراقب کنجد تو دلم باش. ایشالا دامن همه منتظرا سبز بشه به حق پنج تن😍😍😍
عکس پروفایلم مال قبل عمل بینیمه؛برش نداشتم چون منو با این میشناسن و من و شوهرمم تار افتادیم شناسایی نمیشیم..هرکی با ما مشکل داره؛مشکل گشا،ابولفضل😄 یاشاسین تبریز😍 دانشجوی تربیت معلم هستم😙حوصله بحث ندارم،اگه تو داری ریپلای نکن لطفا
اخه ب حرف اونا سریع گوش میده کافیه بگن بمیر عصابم خورد میشه خب
بقول خودت ننشه
فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....
چ لوس...نرو سر کار..پس از کجا نون در بیاره بیاره خونه.. حالا اگه سر کار نره هی میای تاپیک میزنی که شوهرم کار نمیکنه..لوس نکنید اینجوری شوهراتونو چهارروز دیگه عادت میکنه میشینه تو خونه ور دلت بعد میای گریه میکنی که شوهرم اهل کار نیست