دیشب فامیل ما اومدن خونه مامانم دیدن من و بچه ام که ده روزه زایمان کردم ، تو حرفا حرف این بود بعضیا رسم دارن مرد دیدن زن زائو نمیره ، شوهرمن گفت ما خانواده امون اینطورین یکی از فامیلای ما گفت ما بعد دهم که زن زائو رو پا میشه میریم دیدنش ، یهو شوهرم گفت زن من خیلی هم خوب نیست و به زور اینجا نشسته! من چشم غزه به شوهرم رفتم و گفتم نه من خوبم و خوش حالم الان دورم شلوغه و اذیت نمیشم خلاصه به خاطر حرف شوهرم هی فامیلامون گفتن خسته ای برو دراز بکش آخر هم زود رفتن خیلی خجالت کشیدم به شوهرم تو اتاق گفتم حرفت زشت بود گفت من منظورم به رسم و رسومات خودمون بود گفتم حرفتو جوری ادا کردی که انگار همه فامیل که زحمت کشیدن و اومدن مزاحمن ، یهو برگشت گفت از باجتاقش ناراحت شده چون وسط این حرفا به شوخی گفته حالا غیرتی شدی اومدن دیدن بچه برای خنده گفت جو عوض بشه این به خودش گرفته بود و گفت حالشو میگیرم آخر هم موقع خداحافظی تو جمع گفت همه ناراحتی بقیه از من زیر سر توئه که این حرفو زدی و تند برخورد کرد و شوهر خواهرممم ناراحت شد به خواهرم گفت جمع کن بریم و دیگه حق نداری دیدن بچه خواهرت بیای خیلی ناراحت شدم خواهرم و شوهر. خواهرم بعد یکسال قهر تازه یه ماه قبل به دنیا اومدن دخترم آشتی کرده بودن و من و خواهرم بعد یکسال راحت میتونستیم خونه هم رفت و آمد کنیم و لذت ببریم که شوهرم دوباره همه چیو ریخت بهم ، بعد رفتن مهمونا خونه مامانم دعوا سختی کردیم و منم گفتم رابطه ها رو بهم زدی من دیگه جایی که خواهرت باشه پامو نمیزارم ، تا بفهمی رفت و آمد نکردن با تنها خواهرت چقدر سخته ، شوهرم قاطی کرد وسایلشو جمع کرد بره خونه به منم گفت جمع کن بریم گفتم نمیام گفت نیومدی دیگه نیا ، محل ندادم ، رفت ,مامانم همش میخواست ارومش کنه هزاره بره ولی رفت و به شوهر خواهرمم زنگ زد و فحش کشید بهش که مسبب دعوا من و زنم شدی ،خیلی خجالت کشیدم از رفتارش ، به مامانم و من مسیج زد بیاید وسایل سیسمونی و جهاز جمع کنید ببرید من خونه ارومیخوام نحویل صاحبخانه بدم صبح هم میرم از زنم شکایت میکنم خونه ارو ترک کرده! مامانم خیلی باهاش حرف زد ارومش کنه ولی یه کلام گفت میره دنبال کارای طلاق ، خیلی دلم شکست من حاضر نیستم تا زمانی که از من و خانوادم و شوهر خواهرم معذرت خواهی نکرده بهش کاری داشته باشم از دیشب تا الان گریه میکنم مامانمم هم از گریه هم غصه میخوره و قلبش گرفت ، جبران همه این ناراحتیا چیه؟؟ چرا منی که تازه زایمان کردم و بچه از شیر من تغذیه میکنه آنقدر باید حرص بخورم ، بعد زایمانم کلا روابطش سرد شد چند روز پیش میگه چقدر شکمت زشت شده گفتم من فقط ۶:روزه زایمان کردم! خیلی دلم شکسته نمیدونم چیکار کنم درسته فقط میدونم تا زمانی که معذرت خواهی نکرده دلم نمیخواد برم خونه و غرورمو بشکنم حتی آنقدر بچه بچه میکنه نیومد بچه اشو ببینه اصلا ازش خبری نیست ، همش میگم چه بدی در حقش کردم اینطوری دستمزدمو داد بخدا سر زایمانم دیدم دست و بالش تنگه کادوهای تولدمو که میخواستم برای خودم وسیله بگیرم که لازم داشتم ازش گذشتم تقدیم شوهرم کردم پول کم میاره کادو تولد داد پسش دادم گفتم تو خودت الان نیاز داری ، زایمان کردم یه کادو زایمان بهم نداد اصلا به روم نیاوردم که غرورش نشکنه این مدت که زایمان کردم عوض ناز کردن نازشو کشیدم این جواب محبتام بود.. خیلی دلم گرفته از دیشب گریه ام بند نمیاد