نامزد بودم به اصرار همسرم از بابام اجازه گرفتيم با نامزدم بريم دو روز شمال گفت باشه برادرت رو هم ببر 😳😳
همسرم اومد محل كار دنبالم ديدم اونم جفت برادرلش رو اورده 😳برادر شوهرم جلو نشست كنار راننده
برادرم پشت راننده اون يكي هم پشت شاگرد منم وسط اين دوتا😳😳😳😳پسرخالم هست برادرشوهرم و اون موقع من ١٧ سالم بود اون سه سال از من كوچيكتر ( براي حواس جمع هاي محرم و نامحرم گفتم اينو) خلاصه رفتيم شمال هيچ جا به ما ويلا كرايه نميداد شما چهار تا اقايي با يه خاااانم 😱😱😱
عقدنامه نشون داديم يه جارو كرايه كرديم
همسرم برادرا رو برداشت برد ساحل به من گفتن تو شام درست كن 😢اومدن از ساحل دوش گرفتن خواستيم بخوابيم تا من ظرفارو شستم بيام بخوابم ديدم همههه خوابيدن يه قسمت كنار همسرم جا بود و جلو در يه قسمت هم كنار برادشوهر بزرگم اون ٦ سال بزرگتر از من
خوب منم به طبع كنار همسرم خوابيدم با فاصله يهو ديدم برادر خودم محكم زد تو پام بيدارم كرد اهايي حواست هست كجا خوابيدي برو جلو در جا هست اونجا بخواب🤪🤪🤪🤪غيرت دادشم منو از پيش محرم برداشت برد كنار نامحرم
خوب منم سختم بود با حجاب بخوابم تا خود صبح نشستم
كور بشم اگر دروغ بگم
نميبخشمشون
كليش رو فاكتور گرفتم حالا( ميشه ماه عسل؟؟؟)
سه سال عقد بودم مسافرت ديگه نرفتم بعد از عروسي هم دخترم چهارسالش بود با مامانم و مادرشوهرم رفتيم مسافرت 😬😬😬😬😬