از بچگی مامان و بابام دعوا داشتن بابام کلا دختر دوست نداشت بعضی وقتا هم ازش کتک خوردم...بزرگ شدم خواستم درس بخونم واسه خودم آدم بشم بابام به زور شوهرم داد منو داد به پسرعمم
بعدشم از خانواده ام جدا شدم از مادرم جدا شدم اومدم به شهر غریب شوهرمم یه آدمی که از اول زندگی منو هیچ جا نبرده نه یه کافی شاپ نه یه رستوران نه یه مسافرت...بچه هم که ندارم خدا بهم بچه نمیده شوهرمم که براش مهم نیس نه حامیمه نه پشتمه نه همکاری میکنه میگه دوستت دارم اما فقط به حرفه هییییچ کاری برام نمیکنه...
این وسطا یه اتفاقای دیگه هم افتاد که دیگه نمیخام بگم حوصله یاد اوردیشو ندارم
خلاصه شدم یه آدم افسرده تنها و بدخت که کار هر روزش گریه اس...هیچکس هم براش مهم نیس که من چه حالی دارم
دارم از تنهایی و بدبختی خفه میشم یعنی حق من از اول بچگی بدبختی بود؟
بدبخت تر از خودم ندیدم