ما یه همسایه داریم که دختراش با دختر من خیلی دوستن و خیلیییی هم رفت و امد داشتن. ولی من این اخریا زیاد دوس نداشتم بچه هاش بیان خونمون به دلایلی که خودم داشتم. اونم یه روز دخترش زنگ زد خونمون بمن گف خاله دیگه نذار دخترت بیاد خونمون ما دوس نداریم.
.
خب؟
.
بعد امروز ساعت 11صبح زنگ زده میگه ساعت 1 برای دخترم تولد گرفتم تو هم دخترتو بفرست. منم گفتم ما ساعت 1نوبت دکتر داریم تا 5طول میکشه مرسی و ازین حرفا.
.
میخواستمم به دخترم نگم اصلا تولده ک ناراحت نشه.
.
بعد دوباره زنگ زد گف خب 5اومدین بفرستش بیاد تا 6 طول میکشه.گفتم باشه.
.
بعد دوباره اومده در خونه میگه یادم نبود بگم دختر کوچیکتم بفرست بیاد (دختر کوچیکم 1سالشه) تو دلم گفتم حتمااااا میفرستم.
.
دیگه اونجا بود ک دخترم متوجه شد تولده.
.
ساعت 4م اومدیم خونه و 4وربع رفت تولد، یهو همه بچه ها اومدن دم در گفتن عهههه دیگه تولد تموم شده جشن تموم شده تو چرا اومدی ازین حرفا.
.
انقد اصابم خورد شد.
.
اگه نمیومد دم در اونم نمیفهمید اصلا. یا حداقل صبر میکرد. اخه کی ساعت 1 تولد میگیره.