برای ناهار فردا دمی گوجه فرنگی درست می کنم که وقت گیر نباشد. بچه ها دمی گوجه فرنگی دوست دارند. اما شوهرم ... می توانم قیافه اش را مجسم کنم. سرش را پایین می اندازد، غذا می خورد و بی حرف از سر میز بلند می شود. می دانم دمی گوجه فرنگی دوست ندارد اما بهانه نمی گیرد. غرولند نمی کند. در عوض پس فردا غذایی را که دوست دارد درست خواهم کرد. پس فردا می روم سبزی تازه می خرم و خورش قرمه سبزی می پزم. پس فردا داستانی برای نوشتن ندارم، فقط وقت می کنم سبزی پاک کنم و به سبزی فروش غر بزنم که چرا سبزی اش پر از گل و آشغال است. بعد ظرفشویی را پر از آب می کنم و سبزی را می خیسانم. یک بار می شویم و آب را عوض می کنم. دوبار می شویم و آب راعوض می کنم. و سه بار و چهار بار. گاهی حتی هفت یا هشت بار. عینک می زنم و خوب سبزی را زیر و رو می کنم که گل نداشته باشد و بعد خردش می کنم. این بار مواظب خواهم بود دستم را نبرم. وقت سبزی خرد کردن همیشه دستم را می برم. شوهرم می خندد: بعد از پانزده سال خانه داری هنوز ناشی هستی. خودم هم می خندم. می دانم شوخی می کند. سبزی را ریز خرد می کنم. مادرم می گوید: سبزی قرمه باید خوب ریز شود. و خودش در سبزی خرد کردن مهارت غریبی دارد. تند تند خرد می کند و هیچ وقت دستش را نمی برد. سرخ کردن سبزی هم لم دارد. بعد از پانزده سال این را یاد گرفته ام. باید روی شعله ی کم مدام زیر و رو کنی که نسوزد و خوب سرخ شود. یادم باشد لوبیا را هم از قبل بخیسانم که زود بپزد.