از عصری یه بار یه خواهر شوهرم یه بار اون یکی یه بار برادر شوهرم و دو بار مادر شوهرم زنگ زدن به شوهرم باهم ترکی حرف زدن منم هیچی حالیم نمیشه هر چقدم به شوهرم میگم میگه چیز مهمی نیس منم چند بار پرسیدمجواب نداد گفتم واقعا که قول داده بودی دیگه پشت تلفن ترکی حرف نزنی اونم خودشو زد به عصبانیت که حالا چی میگی و فلان
دلم میخواد انتقاااااام بگیرم