چندوقت پیش توخونه پدرشوهر بودیم دخترم چندتاپشت هم نارنگی خورد بازم خواست منم گفتم مامانی بسهو الانو شکمت دردمیکنه ،یهوپدرشوهرم عصبی شد دادزد مگه ماله باباته ازخونه پدرت که نیوردی بده بچه بخوره منم عین بدبختها گریه کردم اومدم خونه ازاون روز دیگه نرفتم الان پدرشوهرم به پسرش زنگ زده فرداشب مهمون داریم به زنت هم بگوازاون سوپ های خوشمزش بپزه بیاره،منم موندم چکارکنم خیلی دلمدلم شکسته. ازش شمابگیدچیکارکنم