پارت اول
دریا سرش را به پنجره ماشین تکیه داد و چشمانش را بست.دنیا چرخید و گفت:
~دخترم آنقدر ناراحت نباش اونجا هم به تو خوش میگذره.دوستانی جدید هم پیدا میکنی.
دریا چشمانش را باز کرد و با اخم گفت:
~من دوست ندارم تهران بیام .دوست داشتم شمال بمونم پیش مادربزرگ و دوستام.
و دوباره چشماش و بست.دنیا ناراحت گفت:
~دخترم ما مجبوریم این و باید بفهمی.
دریا پوزخندی زد:
~من به خاطر شما باید همیشه زجر بکشم.
سینا با عصبانیت فریاد کشید:
~بسته دیگه دریا.
دریا پلک هایش را روی هم فشرد و گوشی اش را از کوله پشتی اش در آورد و هنزفری به گوشش کردو آهنگ سیاسی مانکن پلی کرد.سینا چشمش به یک قهوه خانه خورد و رو به دنیا گفت:
~چند تا آلاچیق جلو قهوه خانه است .یکی را کرایه میکنیم و ناهارمان را میخوریم.
سینا پیاده میشود و به طرف قهوه خانه میرود .بعد چند دقیقه باز میگردد و رو به دنیا میگوید:
~پیاده شوید.
دنیا پیاده میشود و به شیشه میزند .دریا سرش را بلند میکند و آبرو بالا می اندازد.دنیا میگوید:
~پیاده شو
دریا هنزفری را از گوشش بیرون می آورد و هرسه به طرف قهوه خانه راه میفتند.
امید آورم خوشتون بیاد.دوستون دارم .بوس بوس