من دانشجوی روانشناسی هستم وخواهرم امسال ازاد پزشکی قبول شد، علت این تایپیک اینکه من احساس میکنم خانوادم اصلا به من اهمیت نمیدن علتش هم فکر میکنم چون خواهرم از اول پزشکی مخواست بخوانه ومادرم عاشق پزشکی هست، وقتی من درس مخواندم یک کتاب برام میخریدن ملی غر میزدن ولی الان قراره کلی پول خرج کنن، جهیزیه مخواستم بخرم هی میگفتن ما را تو قرض انداختی وووووو، خواهرم ثبت نام کردن بهم نگفتن هيچی بهم نگفتن ومن آقامون همش دنبال کاراش بودیم ما را خر فرض کرده بودند، الان هم دیشب زنگ زدن به من میگن برو باهاش خوابگاه بیبین وبهم بگو(مادرم گفته) شب کلی گریه کردم کلی حسادت نه ولی چرا فرق میذارند ووووو
من یه چند وقته راحت شدم دیگه، چجوری؟ دیگه هییییچ توقعی ازشون ندارم مخصوصا توقع عاطفی. از نظر مالی ...
مالي تا بهشون میگم میگن نداریم واز این حرفا، بچم سقط شد بهشان گفتم چرا نیامدید گفتن ما 300 تومان پول ماشین بدیم نداریم، تو برامون ماشین بگیر ولی الان مخوان برای خواهرم خوابگاه دو نفره بگیرن دانشگاه بهشتی ترمی 4 تومان باید بدن دیشب گفتم چ خبره گفتن خوب پزشک باید راحت وآرامش زندگی کنه