.
خسته بودیم و زخمی و بیتاب، اوجِ بیرحمی زمستان بود
روزها آه بود و شبها سوز، عمرِ دیماه رو به پایان بود
صبحِ یک بینِ اشک و دعا، خبری تلخ از رسید
نیمهشب در ضیافتی خونین، زائری از مهمان بود
روی زانوی سیّدالشّهداء، داد آرام جان ابومهدی
روح آرامِ حاجقاسم نیز، در همآغوشی بود
اشک و لبخند با و فتح، رازِ اعجازِ حاجقاسم شد
نقشی از خونِ سرخِ سلمانها، روی انگشترِ سلیمان بود
فتحِ به غرّشِ خشم، لشکرِ بیست و پنج میلیونی
قصّهِ آتش و ، امتحاناتِ سختِ بود
نفسِ شهر بند آمده بود، از ترافیک و دود و و ننگ
شهر با سرفههای پیدرپی، سخت چشمانتظارِ باران بود
ناگهان از ، خبر آمد که ماه در راه است
ظهرِ جمعه ، در مصلّای شهرِ بود