اول جوونی و چل چلیم بود که یه خواستگار داشتم از دانشگاه تهران یادش بخیر امتحانای دانشگام بود خسته و کوفته ساعت ۳ اومدم شروع کردم به شستن و روفتن قرار بود ساعت۸ تشریف فرما بشن
خلاصه با بی حوصلگی لباس سرهم بندی و از الکی پوشیدم و خواستگارم اومدن
خلاصه بعد چای و پذیرایی قرار شد من و نخبه بریم حرف بزنیم ، نخبه جان از بچه های دانشگاه تهران بود و شروع کرد گفتن از خاطرات بچگیش که اره من از بچگیم کتابای فلان نویسنده رو میخوندم و بعد هم برای کنکور حدودا ۱۲ساعت وقت گذاشتم و بعد هم همه ی معدلام الف بود و چشمام ضعیف شد و با معدل الف و یک ضرب بدون کنکور رفتم سر کلاس کارشناسی ارشد نشستم و الان هم در پروژه های بزرگ فلان و فلان دارم کار میکنم
منم والا چی داشتم بهش بگم والا یه کودکی عادی واسه کنکورم حال نداشتم بخونم دانشگامم که دیگه ته خنده بود خلاصه من ۵دیقه هم حرف نزدم اومدیم بیرون
حتما میپرسین چی شد هیچی دیگه طرف گفت نه بی تربیت
مگه من چم بود حالا ضریب هوشیم نسبت به اون پایین بود والا:*)))
فان#