امروز تولد دعوت بودیم خانه خواهر شوهرم، جشن تولد آقاشون، ما رفتیم همین که رسیدیم شوهرم شروع کرد تعریف از خواهرش مانده بودم از کدبانو بودن ووووو هنگ کرده بودم شوهرش ساکت نشسته بود ولی شوهر من به به وچه چه
سر شام گفت عجب ماکارونی بوش ادمو دیوونه میکنه ی نگاه بهش کردم فقط، بعد طلبکار هست آمدم خانه گفتم این همه ماکارونی برات درست میکنم تو یک بار اینجوری نگفتی طلبکار شد تازه
تعریف لازم نیست آقاشون هست تعریف کنه، شوهر من یکبار این جملات به من نگفت عین چی میخوره بعد بلند میشه از سفره یکبار جلوی خانوادش از من تعریف نکرد این مشکله