گذشت تا اینکه برای من عروسی گرفتن(البته مادرشوهرم نمیذاشت. من همسرمو راضی کردم) براتون نگم ک تو حنابندونم دعوا راه انداختن. اخماشون تو هم بود و...
سه ماه بعد من دخترعموم ازدواج کرد. رفته بود لباس عروسی ک من گرفته بودمو کرایه کرده بود. لباس پاتختیش هم شبیه لباس من بود.
نزدیک عروسیشون دعواشون گرفت سر عروسی گرفتن و نگرفتن و کارشون داشت ب طلاق میکشید. بهش گفتم فلانی، با نامزدت صحبت کن. ببین وضع مالیش چطوره. میتونه عروسی بگیره یا ن. وقتی دید نامزدش توان عروسی رو نداره، به مراسم حنابندون راضی شد.
اون یه ماه بعد از عروسیش حامله شد ولی من هنوز پنج ماه از عروسیم گذشته بود و خبری نبود
کاری به این ندارم ک اون زود حامله شد، من حامله نشدم