۱۹ سالم بود دانشگاه قبول شدم، عاشق رشتم بودم، از خودم بگم خیلی دختر خونسرد و ارومی هستم و کم حرف میزنم بیشتر لبخند میزنم تا صحبت کنم،همیشه باهمه موافقم،روز اول دانشگاه بود دل تو دلم نبود،اولین باری بود ک انقد هیجان داشتم،دانشگاه رفتن برام جذاب ترین اتفاق دنیا بود مخصوصا رشته مورد علاقمم بخونم،از هفته ها قبل لباس و تیپمو انتخاب میکردم ک روز اول چ مدلی برم،خیلی برام مهم بود چون من دختر بی جاشیه ای بودم تو دوران دبیرستان همش سرم تو کناب و دفتر بود،حالا وارد دانشگاه شده بودم و احساس ازادی میکردم، روز اول با ی دختر اشنا شدم قد بلند و چادری بود خیلی مهربون ب نظر میرسید ازش خوشم اومد کم کم باهم دوس شدیم اسمش مستعار_ارزو _بود، روزها میگذشت من هرروز پرانرژی تر از قبل بودم انگار تازه بدنیا اومدم ،میتونستم با دوستم بیرون برم کافه خرید شهربازی .خوشحال ترین دختر دنیا بودم،همونطور ک گفتم من زندگی محدودی داشتم تا قبل از اون زمان فقط تو اتاقم بودم و درس میخوندم