این ماجراها برای سه سال پیشه
بیشتر از یک سال بود داشتم از درون خودمو نابود میکردم...
اخلاق شوهرم طوریه همش سعی میکرد با حرفاش آرومم کنه ولی من باورش نداشتم احساس میکردم داره یه کارایی میکنه میخواد ماست مالی کنه...
وقکی به این چیزا فکر میکردم یا با همسرم دعوا میکردم تپش شدید قلب داشتم دستام و پاهام یخ یخ میشدن لرزش دست میگرفتم😑
آخرش تصمیممو گرفتم و رفتم پیش روانپزشک یک ساعت باهاش صحبت کردم و یه سری دارو برام نوشت
حتی یه وعده دارو هم نخوردم ولی حالم صددرصد خوب شد.
با انگیزه و پر انرژی و شاد شدم