از بچگی نمیدونم چیش ب دلم نشست ب جون مامانم هیییییچی نداره ن قیافه ن هیکل ن اخلاق ن پول اصلا انسان نیست حتی خدارو هم قبول نداره چقد گریع کردم گفتم خدایا کمکم کن بکنمش از زندگیم
من خواهرام همه ازدواج کردن برادرامم سرکارن پدرو مادرمم وقتی من خیلی بچه بودم جدا شدن من و مامانم همیشه توو خونه تنهاییم😔مامانم افسردگی شدید داره و همیشه خونه رو ترجیح میده اهل گشتن و خوش گذرونی نیست منم ن سرگرمی دارم ن پول انچنانی ک برم این کلاس اون کلاس همش خونه ام افسرده شدم این پسرداییمم همش بهم ابراز علاقه میکرد و میگفت دوسم داره حتی اومد خواستگاری منم بهش فرصت دادم ی وقتایی میومد خونمون منم از اینکه پیشمونه خوشحال بودم همیشه دوس داشتم بیاد بمونه پیشم بهش عادت کرده بودم ولی اخلاقش روز ب روز بدتر شد