من خودم بگم ِیه شب تازه دخترم به دنیا امده بود خونه بابام بودم ساعت یک یا دو بود پسرم هم نمیخوابیدلامپ ها ی اتاق راموش کرده بودم که پسرم بخوابه یهو پسرم گفت مامان اونجا یه اقاهه هست داره نگاهمون میکنه .پیش در اشپزخونه من قبض روح شدم .فوری لامپ ها روشن کردم رفتم تو حال خوابیدیم .منم تا صبح خوابم نبرد از ترس