بدم میاد از خودم.ازوقتی بچه بودم حواسم فقط ب درس بودمعدل ۲۰.انا چ فایده هیچ حرفه ای نگرفتم.پشت کنکوری بودم ک ب خاطر مشگلاتم ازدواج کردم.نتونستم دولی قبول شمشوهرمم درامدش کم بود نمیتونستم برم دانشکاه.تا زورمو زدم به شوهرمو وبالاخره رفتم دانشکاه حهاد بعد دوترم باردارشدم ودو ماه بعد زایمان اولم محدد باردارشدم.دوتا مسر که همیشه درگیر مریضیا وبدحالیشون بودم.حالا هم ک فضولن خیلی وغیر خودم کسی تحملشونو نداره.پول مهدفرستادنشونم ندارم.شدم یه روبات درخدمت شوهرم بجه وخانواده شوهر.از خودم متنفر شدمپر از رویا وارزو واستعداد.اطرافیانم حداقل ی لیسانس دارنحداقل خودشونو با ی شغل معمولی سرگرم کردن.
بعد ی هفته مریضی بجه هانو وخستگی من تازه باشوهرم رفتیم دکتر بچه هارو بردیم.دیگه خال لباس عوض کردنشوتو نداشتم.لباسای خونه ای ک تنشون بود تروتمیز بودن.کامشن وجوراب وکفش....موشوندم ورفتیم سوار ماشبن.شوهرم تا دید غرزد.ک جرا بالباس خونه اوردیشون؟گفتم خستم بخدا....جنتخرف زد ومنم گفتم غرزدن شرو شد که وای فاجعه راه انداخت توماشین دادوبیداد.
حس کلفتی دارم.هیچی نیستم.ی ادم بی هدف بی عرضه که فقط کلی رویا داره همین.نمیدونم جی کار کنم.خیلی خسته وکلافم خیلی...من هیجی نیستم....هیچی😔😔😔😔😔😭😭😭😭😭