من دلم می خواد خودم رو بکشم بیست و چهار ساعته به خودکوشی فکر می کنم حس می کنم مثل یه تفاله چایی ام که هیچ کس دوستم نداره همه میرزنم دور و ازم رد می شن، هیچ کس من رو نمی فهمه... کاش جسارتش رو پیدا کنم
منم، فیلم خانه پدری رو دیدین?یه روز تو زیرزمین یه جایی همه ی من کشته شد و دفن شد این الان یه ادم که نصفه اش ادم نصفش پر ارزو و عقده و حسرت و یه عمر دور باطل...
یه مرحله ای از زندگی رسیدم دیگه توقع محبت هم ندارم دوست داشتن کسی رو هم باور ندارم... می ترسم از مردن ولی زندگی هم نمی کنم... بیچاره بچه ام فقط سرش داد میزنم