من دلم می خواد خودم رو بکشم بیست و چهار ساعته به خودکوشی فکر می کنم حس می کنم مثل یه تفاله چایی ام که هیچ کس دوستم نداره همه میرزنم دور و ازم رد می شن، هیچ کس من رو نمی فهمه... کاش جسارتش رو پیدا کنم
منم تو زندگیم هزارتامشکل دارم وفقط دارم بخاطر دخترم زندگی میکنم ،ولی باز از درگاه خدانامید نیستم ،به درک که اطرافیان ادم دوست نداشتع باشن حتی همسر یا خواهر وبرادر ،اما خدا که هست،رفیق هر لحظه زندگیم ،بهش ایمان داررم واول عاشق خودشم بعد دخترم که همه عشق دنیامه
بچه ها وقتی فکر می کنم می بینم هیچ کس رو ندارم خیلی تنهام کسی حرف هام نمی فهمه، از صبح تا شب تنهام، به خاطر فرار از پدر متعصبم ازدواج کردم و از هجده سالگی یه روز درست و حسابی و خوب نداشتم ، از اینکه نه راه پس دارم نه پیش ...
رابطم مثله قبل نیست حس میکنم کسی که دوسش دارم قبلا خیلی عاشقم بود اما الان کمتر شده :) مشکلاته زندگ ...
شوهرم که اصلا من رو نمی بینه مامانم امروز امد خونمون هر چی گفت و کلی داغونم کرد و رفت منم فقط گریه کردم از صبح دارم گریه میکنم میگم خدا فقط مرگ من رو برسون هیچی نمی خوام شوهرمم اصلا مهم نیس براش دریغ از یه تماس...