امروز قسمت خونگیری بودم(دانشجو پرستاریم)اکثرا اونایی که میخوان ازدواج کنن میان برا خون دادن،همینطور که مشغول بودیم دیدم یه دختری کنار دیوار وایساده همینجوووور اشک میریزه،لحظه اول که دیدمش واقعا فکر کردم یکی از آشناهاش فوت کرده،خانمی که مسئول اون قسمت بود آورد نشوندش رو صندلی هی ازش پرسید چته،آخرش دختره وسط گریش گفت نمیخوام☹
یعنی مثل ابر بهار اشک میریختا،سنیم نداشت
دلم سوخت براش☹