2777
2789
عنوان

#داستان_شب

73 بازدید | 1 پست

ترم دو دانشگاه که بودم عاشق شدم.

یه روز سرد برفی که داشتم تو محوطه با

عجله به سمت کلاسی که دیر شده بود میرفتم جلوی چندتا پسر سر خوردم افتادم زمین.

صدای گرومب زمین خوردنم با شلیک خنده پسرها یکی شد.

برای منی که خودم رو خیلی قبول داشتم و به هیشکی تو دانشگاه نگاه نمیکردم این اتفاق مثل خودِ مردن بود.


نمیدونستم باید گریه کنم یا خودمو جمع و جور کنم.

تو همون لحظه های مزخرف یکی از پسرا اومد سمتم.

دیده بودم که نه خندیده بود نه مسخره کرده بود. فقط ابروهاشو محکم توهم گره زده بود و چندتا چشم غره حسابی به دوستاش تحویل داده بود که صدای خندشون رو اورده بود پایین تر.

بهم که رسیده دستاشو گذاشت رو زانوش و به سمتم خم شد:

_خانم حالتون خوبه؟ کمک نمیخواید؟

و من فقط با اخم نگاهش کرده بودم انگار تقصیر اون بود که بخاطر پاشنه های چکمه ام سر خورده بودم.

هیچی نگفت.

از دستم نه ، از کیفم گرفت و کمک کرد بلند شم بدون هیچ تلاشی برای برخورد جسم هامون.

غرورم حسابی شکسته بود.

چشمام که تو چشم های ساده قهوه ایش گره خورد یه قطره اشک از چشمم افتاد روی برف ها.

هیچی نگفت فقط دست کرد توی جیبش و یه دستمال پارچه ای ساده درآورد و با لبخند طرفم گرفت.

تا سال ها بعد همون شد عاشقانه ترین تصویر جهان برام...

یه مرد با تمام ساده ترین های جهان که لبخند میزد و بهم دستمال تعارف میکرد!


گاهی وقت ها برای عاشق شدن هیچ دلیل خاصی نمیخای.

نه چشم های جادویی خوش رنگ.

نه صدای دورگه دیوونه کننده.

نه رنگ موهای روشنی.

و نه هیچ چیز خاص دیگر.

گاهی وقت ها خیلی ساده عاشق ساده های آدمی میشی که زخمتو بوسیده.

زخم تنتو زخم روحتو خیلی ساده خوب کرده وجاش مثل دوا رو تنت ،تو تنت مونده!

بعضی وقت ها عاشق ساده های آدمی میشی که تو این هیاهو و رنگارنگی آدما خاص تر از هرچیزی تو دنیاست!



روزهای بعدی تو دانشگاه چشمم همه جا برای پیدا کردنش میگشت.
بین تمام جمع های پسرونه ای که یکجا وایساده بودند و میخندیدند دنبال کسی بودم که با یک لبخند ساده بیاد به سمتم.
یا جفت هایی رو که تو محوطه میدیم تمام حواسم بین دستاشون بود که ببینم  یه دستمال پارچه ای ساده بینشون ردوبدل میشه یا نه!
اما نبود...
ندیدمش!
غرورمم اجازه نمیداد از کسی کی بودن و کجا بودنشو بپرسم.
ترم دو تموم شد و باز ندیدمش.
تمام تابستون رو مشغول ذکر غلط کردم و سرکوفت زدن به غرورم بودم.
با خودم عهد کردم ترم جدید هرجور شده پیداش کنم.
یه وقت هایی یه جاهایی برای داشتن بعضی آدما ارزش داره تمام غرورهای جهانو به خاک سیاه بنشونی!
آدم هایی که میدونی اگه نباشن خودتم نیستی!
یه بار بیشتر ندیده بودمش اما از نبودش داشتم نیست میشدم.
غرور کیلویی چند بود؟!
اولین روز ترم بعد رو رفتم دنبالش
از همه میپرسیدم: "یه مرد ساده با چشم های قهوه ای ساده ندیدین که لبخند بزنه تو جیبش دست پارچه ای داشته باشه؟".
بلاخره پیداش کردم.
عکسش تو عکس های فارغ التحصیل های امسال بود.دنیا روی سرم هوار شد.
رفته بود.
از این دانشگاه حتی شاید از این شهر رفته بود.
اکسیژن رو هم برده بود.با لبخندش لبخند منم برده بود!

۴سال گذشت.
۴سالی که هرسالش ۴مرد مختلف وارد زندگیم شدن تا بتونن با لبخندشون لبخند بیارن رو لبام.
اما نشد نتونستن!
یادمه یکیشون لبخندش محشر بود.
لبخند که میزد دندون های سفید یک دستش با یه چال لپ عمیق روی لپ سمت راستش معلوم میشد.
لبخندش معرکه بود اما ساده نبود.
یا یکیشون از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی حرف نداشت.اما یه بار که بخاطر حساسیت هوا گریه ام گرفته بود تو جیباش دستمال نداشت بهم بده...!

۴سال گذشت...
از دانشگاه فارغ التحصیل شدم.
دیگه به دیدنش هیچ امیدی نداشتم.خانواده ام هم به ازدواج با چهارمین مرد از چهارمین سال بعد از دیدنش فشار اورده بودند.
یه جنتلمن شیک پوش با تمام ایده آل های یک زن برای ازدواج!
یک مورد خاص و عالی.
دیگه هیچ بهونه ای برای رد کردن این یکی نداشتم.
هیشکی نمیدونست درد من ساده نبودنشه.
نمیدونست قلب من خیلی ساده گیر یک مرد با تمام ساده های جهانه!
باز زمستون بود...
باز برف باریده بود...
از خونه زده بودم بیرون.باید تا امشب به خانوادم جواب قطعی رو میدادم.
گیج بودم بغض داشتم.
تمام نمیدونم های جهان توی سرم مهمونی گرفته بودند.
خوردم زمین...


باز بخاطر پاشنه های چکمه لعنتیم.
بهونه پیدا کردم واسه شکستن بغضم.
بدون هیچ تلاشی برای پاشدن شروع کردم به گریه کردن.
مرد ساده من نبود باید برای مرد مخصوص پدر و مادرم میشدم!
پدر و مادر بودن
حق داشتن
خوشبختی دخترشون رو میخواستن
اما...
آدم های زمین ما خیلی هاشون هنوز دوست داشتن و خوشبخت بودن رو درک نکردن.
خوشبختی ای که بخاطر رفتار ها و تصمیم های زیادی عاقلانه درست میشه که خوشبختی نیست.
خوشبختی واقعی بخاطر تصمیم هاییه که با قلبت میگیری!
میخواستن با یه ازدواج عاقلانه خوشبخت بشم اما نمیشدم.
جسمم شاید خوشبخت میشد.
اما روحم همیشه تو یک چرخه عذاب و درد و گریه میموند!

صدای گریه ام اوج گرفته بود که دستی یه دستمال پارچه ای ساده گرفت جلوم.
دقیقا مثل همون دستمالی که بعد چهارسال هنوز تو کیفم داشتمش...

نگاهمو که به سمت بالا کشوندم یه چشم قهوه ای با یه لبخند ساده داشت نگاهم میکرد:

_هنوز بعد چهارسال برف که میباره میخوری زمین خانم؟!

#داستان_شب

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز