ساعتی چشمانم را از خستگی روی هم گذاشتم نمیدانستم خستگی را بدنم احساس میکند غافل از اینکه روح من شوق پرواز دارد ومرا به عالم خواب میبرد در باغی سرسبز که درختانش شاداب بودند ومن میدویدم شوق داشتم و مثل اهو سبک جست میزدم در مسیری سرسبز . کلبه ای چوبی در میان باغ نظرم راجلب کرد نزدیک شدم صدای خنده همه جا را پر کرده بود هنوز دست بر در نزده بودم که در باز شد . زیبا رویی را دیدم که مرا میشناخت ولی من او را تا ان زمان ندیده بودم .
گفت :بفرمایید داخل
نفس در سینه حبس کرده بودم نمیدانستم چکار باید بکنم ,نفهمیدم چطور وارد کلبه شدم.
کلبه ی زیبایی بود ,او روبرویم نشست و چای برایم ریخت که بوی عطرش مست میکرد تمام جانت را
پرسیدم : میشناسمت. گفت :نه . گفتم : تو منو میشناسی . گفت : خیلی وقته
کنجکاو شدم پیش خودم گفتم مگه میشه اخه چطور ممکنه که اون منو بشناسه و من نه
گفت: چای را بنوش تا برویم
گفتم: کجا . گفت در مسیری که مرا بشناسی
چای را خوردم وبه دنبالش به راه افتادم
مرا برد به جایی که بسیار شلوغ بود و همه در مسیری حرکت میکردند
پرسیدم اینها کجا میرن. گفت به دیدار معبود
ترس تمام جانم را گرفت
گفتم ما به کجا میریم گفت به دیدار معبود
نمیدانم چه شد که پاهایم سست شد بر روی زمین افتادم
گفت چی شد ترسیدی؟
من که زبانم بند امده بود با لکنت جواب دادم اره ترسیدم
گفت نگران نباش من همراه تو هستم
در مسیر حرکت کردیم تا مقصد راه زیادی رو باید میگذروندیم تا به معبود برسیم
پرسیدم اسمت را میتونم بدونم
گفت من هما هستم
در راه بسیار صحبت کردیم تا سرانجام به مقصد رسیدیم ترس تمام وجودم را گرفته بود حال خوبی نداشتم که هما دست بر شانه من گذاشت و گفت او همه چیز را میداند نترس چون سوالی نمیپرسد ارام باش. ولی من از ترس داشتم دیوانه میشدم
تا اینکه نوبت به من رسید داخل شدم نور همه جا را احاطه کرده بود بوی خوشی در فضا پیچیده بود که مست میکرد تمام وجودت را چشمانم رابستم
وقتی بازشان کردم در کلبه چوبی روی صندلی نشسته بودم که هما روبروی من بود .انگار که اصلا از انجا نرفته بودیم پرسیدم هما پس معبود ؟! چی شد چرا اینجاییم مگر نه اینکه باهم به دیدار رفتیم
هما لبخندی زد وگفت تمام موجودات هستی در امان هستند
گفتم پس جهنم کجاست پس اعمال بد مگر رسیدگی نمیشود
گفت معبود از زمان تولد تا زمان مرگ هر کس را میداند .میداند چه میکند چه میشود
در زندگی هر انسان اتفاقاتی رخ میدهد که خداوند از انان اگاه است و در نهایت دوباره بازگشت به سوی دستان پرمهر اوست و ازادیست که به تو ارزانی میدارد ومن ارزوی تو هستم که در سر داشتی
هما در گوشه کلبه از روی میز سه پر سفید برداشت
و به من داد گفت انتخاب با توست میتوانی به هر جایی که میخواهی بروی و کشف کنی تمام کائنات معبود را هروقت که خواستی من پیش توباشم یک پر را بسوزان
گفتم پس چرا 3 پر به من دادی؟
گفت اخرین پر زمان بودن من یانبودن من است تصمیم با توست چون اگر بعد از سوزاندن اخرین پر باز به دنبال خاسته هایت بروی دیگر یکدیگر را نمیبینیم........
چشمانم باز شد انگار سالها در خواب بودم احساس پیری میکردم از این همه مدتی که گذشته بود نگاهی به ساعت کردم ..... ساعت 10 دقیقه جلو رفته بود