راستش حرفاتو که تو تاپیک به عشقه هر چی مادره کمکم کنید خوندم کلی گریه کردم چقدر احساسمون شبیه همه ؛
منم با اینکه پدرم زنده است دلم برای پدرم تنگ شده به شدت ؛ پدرم تو مهر و محبت بی نظیر بود ؛
نمیدونم دستش چه حس و برکتی داشت که هر درختی تو باغش میکاشت بهترین میوه ها رو میداد عاشق درخت و باغ و آبیاری وطبیعت بود ؛
یه خونه باغ داریم که از پدربزرگم ( پدر پدرم ) بهمون رسیده بود ؛ پدرم اونجا رو بهشت کرده بود ؛ تابستون بود و با مادر و خواهرام رفته بودن اونجا زنگ زد بهم که شما هم بیایین ؛ عادتش بود که وقتی میرسیدیم میامد با موتور دنبالمون واسمون ماشین میگرفت پولشو حساب میکرد و برمیگشت ؛ هر چی گفتیم خودمون میایم بازهم آمد ؛ ماشین گرفت حساب کرد گفت چیزی نمیخاین ؟ گفتم بابا نون داریم گفت آره گرفتم ؛ تو خورجینش نون بود
رفتیم سفره صبحانه پهن بود هر چی منتظر شدیم بابا نیامد
بابا تو راه برگشت تصادف کرده بود و از ناحیه سر دچار آسیب جدی شده بود با هیلیکوپتر بابامو بردن بیمارستان امام خمینی تهران ؛ بابام سه ماه تو کما بود و ما سه ماه پشت در اتاقش مثه مرغ سر کنده پر پر زدیم و خدا و اماما رو صدا زدیم
تا بابام به هوش اومد واون روز از خوشحالی بارم فقط گریه کردیمو و نذرهامونو ادا کردیم ؛
فکر میکردیم که مثه فیلمها که کسی که از کما بیرون میاد همون آدم قبلیه خدا دوباره بابامو برگردونده
قافل از اینکه بابای قبلی واسه همیشه رفته و این یه بابای دیگس ؛ بابام نه میتونس حرف بزنه نه جاییشو تکون بده نه کسیو میشناخت فقط به یه نقطه خیره بود