2777
2789
عنوان

مادرم...

1815 بازدید | 19 پست

مامانم ۶۰ سالشه. چهار ساله که درگیر یه بیماریه عصبیه که بین افسرگی شدید و آلزایمر دکترها هم مردد موندن

هر چند این اواخر علایمی که نشون میده بیشتر تایید کننده آلزایمر هست  

خانواده امون از هم پاشیده

دلم دیگه به هیچی خوش نمیشه

داغونم داغون  

خودم شدم یه بیمار افسرده

اگه کسی تجربه مشابه داره کمک لطفا

شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند....

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

چرا دارو که مصرف میکنه

اما آلزایمر یک بیماری پیشرونده اس که هیچ درمانی نداره. دارو فقط روند رو کند میکنه

بیماریه آلزایمر پایان وحشتناک و تلخی داره

فکرشم نمیتونم بکنم


شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند....
تو مراحل اولیه بیماری هست . آزار و اذیت اصلا کتک زدن اصلا شناخت هم هیچ مشکلی نداره ولی به شدت حواس ...

خوب باز خداروشکر که از اون نوع نیست هنوز، حتما پیش دکتر خوب ببرید و داروهاشم اصلا قطع نکنید،ببرید زالو درمانی برا زالو انداختن پشت گوشها، شاید رگ هایه مغز تنگ شده باشن وحواس پرتی به اون خاطر هم باشه، خیلی سخته خدا بهتون کمک کنه و آرامش بده 

من دنبال کسی ام که تجربه آلزایمر در اطرافیانش رو داشته باشه

مامانم ۴ ساله که به شدت حواس پرت شده

چیزهایی که فراموش کرده ایناست: 

غذا درست کردن

نماز خوندن

بقیه کارها رو با حواس پرتی انجام میده

حتی لباس میخواد بپوشه باید راهنماییش کنیم

ولی کار نامربوط؛ رفتار بی ربط؛ یا حتی آزار اطرفیان و توهم اینا رو اصلا نداره

شناخت هم اصلا مشکلی نداره

۴ ساله که اینجوریه و نسبت به ۴ سال پیش یه کم بدتر شده


میخوام راهنماییم کنید

اگه تجربه مشابه دارید دریغ نکنید



شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند....

راستش حرفاتو که تو تاپیک به عشقه هر چی مادره کمکم کنید خوندم کلی گریه کردم چقدر احساسمون شبیه همه ؛ 



منم با اینکه پدرم زنده است دلم  برای پدرم تنگ شده  به شدت ؛ پدرم تو مهر و محبت بی نظیر بود ؛ 

نمیدونم دستش چه حس و برکتی داشت که هر درختی تو باغش میکاشت بهترین میوه ها رو میداد عاشق درخت و باغ و آبیاری وطبیعت بود ؛ 


یه خونه باغ داریم که از پدربزرگم ( پدر پدرم ) بهمون رسیده بود ؛ پدرم اونجا رو بهشت کرده بود ؛ تابستون بود و با مادر و خواهرام رفته بودن اونجا زنگ زد بهم که شما هم بیایین ؛ عادتش بود که وقتی میرسیدیم میامد با موتور دنبالمون واسمون ماشین میگرفت پولشو حساب میکرد و برمیگشت ؛ هر چی گفتیم خودمون میایم بازهم آمد ؛ ماشین گرفت حساب کرد گفت چیزی نمیخاین ؟ گفتم بابا نون داریم گفت آره گرفتم ؛ تو خورجینش نون بود 

رفتیم سفره صبحانه پهن بود هر چی منتظر شدیم بابا نیامد 

بابا تو راه برگشت تصادف کرده بود و از ناحیه سر دچار آسیب جدی شده بود با هیلیکوپتر بابامو بردن بیمارستان امام خمینی تهران ؛ بابام سه ماه تو کما بود و ما سه ماه پشت در اتاقش مثه مرغ سر کنده پر پر زدیم و خدا و اماما رو صدا زدیم 

تا بابام به هوش اومد واون روز از خوشحالی بارم فقط گریه کردیمو و نذرهامونو ادا کردیم ؛ 


فکر میکردیم که مثه فیلمها که کسی که از کما بیرون میاد همون آدم قبلیه خدا دوباره بابامو برگردونده 

قافل از اینکه بابای قبلی واسه همیشه رفته و این یه بابای دیگس ؛ بابام نه میتونس حرف بزنه نه جاییشو تکون بده نه کسیو میشناخت فقط به یه نقطه خیره بود 



گلبرگها

 دوست عزیزم

واقعا متاثر شدم از خوندن اتفاقی که برای پدر عزیزت افتاد

خیلی سخته؛ سخت واسه یه لحظه اشه. ماکه پدر و مادرمون در قید حیات هستن ولی هر کدوم به یه دلیلی تکیه گاه پدر یا مادر رو از دست دادیم خیلی بیشتر از اونایی که پدر و مادرشون صحیح و سالم کنارشونن قدر این فرشته ها رو میدونیم و یه کوله بار حسرت و غم همیشه همراهمونه.

زندگی و دنیا خیلی سخت و تلخه فقط باید قوی بود و مبارزه کرد

که البته همه اینا به حرف آسونه

گاهی اوقات غم و غصه اینقدر سنگینه که آدم فلج میشه

شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند......💔💔💔

شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792