مامانم مریضه یه ماه پیش ازشهرستان اومد خونمون بره بیمارستان عمل کنه که یه ۲۳روزی طول کشیدخونه مابودن شوهرم یکی دوهفته خوب بود یهواخلاقش عوض شد شوهرم یکم بیشعورتشریف دارن زیادروخودش کنترل نداره
منم که باردارم واستراحت ۴باره سقط کردم ۸ساله درگیرم خواهرم دوساله جداشده یه دختر۵ساله داره خیلی سروصدامیکنه شوهرمم شبکاره خلاصه مامانم وخواهرم ازمنم ناراحت شدن هی میگفت شانس منه اومدم توهم اینطوری هرچی میگفتم بهشون برمیخورد درکل اخلاقشونم یجوریه هرجامیرن سعی میکنن بدیهاروبیشترببینن تاخوبی خواهرم که بلندمیشدبابدبختی غذادرست میکرد هزارجورغرمیزد به ماچه....
منم نمیتونستم بگم باباالان شمااینجایین کسی نباشه من خودم تنهام چکاری بایدبکنم دخترشم خونه زندگی روبه گندکشیده بود هی غرمیزد هی بایدجم کنیم منم گفتم چیکارمیکنی خرابکاریای دخترتوجم میکنی خلاصه اینابهشون برخورده رفتن شهرستان کلی پشتم حرف زدن خواهربزرگم خیلی باهم جوربودیم ازاونموقع هروقت بهش زنگ میزنم خیلی سردجوابمومیده 😢
قبلابارداربودم بازم اومدن واسه قلبش برآنجی دوباره رفتن کلی پشتم حرف زدن تایکماه تموم گریه کردم که اونم سقط شد وباخیال راحت به سرانجام نرسیدبد تریپ ناراحتی برمیدارن وافسردگی انگارعادت کردن من بدبخت بمونم باطعنه ها وحرف وحدیث....
مامانم خیلی زحمتمونوکشیده من نمیخام اینطوری ازش پذیرایی کنم ولی چ کنم گرفتارم خواهرم بیشترپرش میکنه ازکاه کوه میسازه خونه هرکی میره کلی پشتش حرف میزنه