وای تو رو خدا چیزی نگین که من یاد یه چیزی میفتم خندم میگیره.
شوهرم راننده ماشین سنگینه.بیشتر اوقات خودم شبا تنها میخابم. ۱۸ سالمم هست.
یه شب خواب دیدم خونه بابامم یکی هی منو پرت میکرد بالا در حدی پرت میکرد که خونمونو و یه نقطه میدیدم.هر چی گریه میکردم به مامان و ابجیم میگفتم منو بگیرین این منو نندازه بالا میگن کسی تو رو نمیندازه که.
یهو گفتم چرا میندازه.گفتن کیی.
تو عالم خواب گفتم جن🥴🥴
یهو با صدای بلند شروع کردن بع خندندن .خانوادم غیب شدن.
یهو از خواب پریدم احساس کردم همو صدا داره داخل خونه میدوعه و صدام میزنه.
هیچی حوصلم نشد بترس دوباره خوابیدم فرداش رفتم خونه بابام تا وقتی همسرم نیومد نرفتم🤣🤣
وقتی یادم میاد که تنم نیومده بود بترسم.از خنده غش میکنم🤣🤣🤣